ترجمه و تفسیر خطبه 32 نهج البلاغه

به نام خدا

ای مردم ما در زمانه ای پر عناد و بد کینه گرفتار شده ایم ; انسان نیکدل و پاکدامن را در این روزگار بد میشمرند ، وستمکاره در این عصر بر تند باد غرور و نخوتش میافزاید ; آنچه میدانیم سودمان نمی بخشد و آنچه را نمیدانیم نمیپرسیم و از بد بختی کوبنده ای که فرا میرسد بیم نداریم تا آنگاه که بر سرمان فرود آید. مردم بر چهار گروه اند :

یکی آنکه از پلید کاری در زمین باز نمی ایستد مگر هنگامیکه جانش ناتوان گردد و تیغش کند و دستش تهی. دیگری آنکه شمشیر را بر کشیده و آتش شرارتش را بر افروخته و سواره و پیاده اش را بسیج کرده; خود را فروخته و ایمانش را باخته است تا ثروت خلق را به غارت برد یا بر سر سپاهی فرمان راند و یا بر سر منبری بالا رود. چه بد سودایی است که دنیای پست را بهای خویشتن خویش بینی و آنرا در ازای آنچه نزد خدا داری بگیری.

دیگری با کار دین در طلب دنیاست و نه با کار دنیا در طلب دین ; آرامش و وقار به خود میدهد و قدمهایش را آهسته و نزدیک بهم برمیدارد ودامن ردایش را به پرهیزکاری فرا می چیند وخود را به درستکاری می آراید و پوشش خدا را پناه پلیدکاری و معصیت خدا میگیرد( در زیر خرقه توحید ، بت پنهان دارد و صراحی میکشد پنهان و مردم دفتر انگارند ).

و چهارمین ، کسی که از عجز خویش ، از دست یافتن به قدرت درمانده است و از بیچارگی خویش به بیچارگی خو کرده و به ضعف و فقر و ذلت زندگی خویش تن داده است ; آنگاه به نام قناعت خود را آرایش میدهد وبه جامه پارسایی خود را زینت می بخشد و در حالیکه : نه در خانه ، نه در بیرون ، نه در دل و نه در زندگی مرد این کار نیست .

در این روزگار تنها تک مردانی باقی مانده اند که یاد روز بازگشت چشمهایشان را فروبسته و حول محشر اشکهایشان را جاری کرده است. اینان از معرکه اجتماع رانده شده اند; بیمناک و بیکس ، لب دوخته وخاموش، دعوت کننده پاکدل ، سوگوارودردمند ; در عصر ارعاب و کشتار تقیه گمنامشان کرده وازیادهاشان برده و خواری و بیچارگی فراشان گرفته است . در دریای تلخی و شوربختی غوطه میخورند; دهانشان بسته و دلشان مجروح; پند دادند واز پا افتادند و در راه آگاهی و هدایت خلق کوشیدند وخسته ودل شکسته گشتند; شکست خوردندودرتوان کم شدند; کشته شدندوبازدرشمارکم شدند .

پس ای شما : اینچنین دنیایی باید درچشمتان ازتفاله درختی که دباغان ازآن رنگ گرفته اند وازریزه هایی که ازمقراض پشم چینان به خاک ریخته است حقیرترآید; پیش از آنکه نسل های آینده از سرنوشت شما عبرت گیرند ، شما ازروزگار پریشان پیشینیانتان عبرت گیرید. این زندگی پست و زبونی را که بدان چسبیده اید رها کنید و آزاد شوید که سخت بی بها و بد نهاد است ; که او دنیا پرستانی را که پیش از شما به او دل بسته بودند وبه او عشق میورزیدند رها کرد .

 

منبع : کتاب علی (ع) از دکتر علی شریعتی .

 

5 جمادي الاولي

5 جمادي الاولي سالروز ميلاد دختر صبور مولا، زينب (س) در سال پنجم يا ششم هجري در شهر مدينه است.پيامبر (ص) نام فرزند فاطمه(ع) را زينب گذاشتند و او را بوسيدند و فرمودند: (( وصيت مي كنم به حاضرين و غايبين كه اين دختر را به خاطر من پاس بداريد، كه همانا وي به خديجه كبري مانند است)).

من كه حرفي براي گفتن ندارم، لاجرم از ديگران وام مي گيرم تا عرض ادبي كرده باشم به، صبر جلي / زينب علي .

 دكتر علي شريعتي:  ای زینب!

 ای زینب! ای زبان علی در کام!با ملت خویش حرف بزن.

ای زن! ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت! زنان ملت ما، اینان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می افکند، به تو محتاج اند. بیش از همه وقت.

ای زینب! ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش! ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو ...

ای زینب! ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش!

ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو .

مگو که بر شما چه گذشت ؟ مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی ؟ مگو که جنایت در آنجا تا به کجا رسید ؟ مگو که خداوند آنروز عزیزترین و پرشکوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را که آفریده است یکجا در ساحل فرات و بر روی ریگزارهای تفتیده بیابان طف چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه کرد تا بدانند که چرا می بایست بر آدم سجده کنند .

...

اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه کنیم ؟

لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم ؟ دمی به ما گوش کن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم .

با تو ای خواهر مهربان!

این تو هستی که باید بر ما بگریی. ای رسول امین برادر! که از کربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی.

ای که از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گلهای نوشکفته آن دیار را هنوز به دامن داری! ای دختر علی! ای خواهر! ای که قافله سالار کاروان اسیرانی! ما را نیز در پی این قافله با خود ببر. 

سید حسن حسینی:  روايت پانزدهم- 

 ...ای زن !
 قرآن بخوان
 تا مردانگی بماند
 قرآن بخوان
 به نيابت كل آن سی جزء
 كه با سر انگشت نيزه
 ورق خورد
 قرآن بخوان
 و تجويد تازه را
 به تاريخ بياموز
 و ما را
 به روايت پانزدهم
 معرفی كن
 قرآن بخوان
 تا طبل هلهله 

از های و هوی بيفتد  ....
 ***

 شاعران بيچاره
 شاعران درمانده
 شاعران مضطر
 با نام تو چه كردند ؟
 ***
 تاريخ ِ زن
 آبرو می گيرد
 وقتي پلك صبوری می گشايی
 و نام حماسی ات
 بر پيشانی دو جبهه ی نورانی می درخشد :
 زينب !


- قادر طهماسبی :کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

 سرنی در نینوا می ماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

...

چهره سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ
پشت ابری از ریا می ماند اگر زینب نبود

...

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب
پشت کوه فتنه ها می ماند اگر زینب نبود

 و تنها اينكه تصور كنيد صورت ماه مولا را پس ديدن دخترش دلبندش . التماس دعا! 

مسیر یاب

   مدت مدیدی اصلی ترین ابزار مورد استفاده من در زندگی برای رسیدن به مقصد مطلوب سعادت <<حرکت>> بود. ولی چند وقتی می شود که مفهومی بدیع اندیشه من را به شدت مشغول به خود کرده است. این که حرکت بالذات باعث رشد است ولی اگر برای چی اش معلوم نباشد سر انجامش نامعلوم است. چرا باید حرکت داشته باشیم؟ حرکت باید از کجا شروع شود؟ برای چه باید ادامه داشته باشد؟ آیا باید توقف داشته باشیم؟ اگر جواب آری است در کجا باید توقف کرد؟ مقصدش کجاست؟ هر کدام از این سولات هزار جواب می تواند داشته باشد. جواب درست کدام است و یا بهتر بگویم کدام جواب را باید انتخاب کنیم. صرف حرکت داشتن، آدم را به بیراهه می برد. اگر سفید رود به دریا خزر می ریزد در مقابلش زاینده رود مقصدی به جز باتلاق گاوخونی ندارد.به نظرم باید برای زندگی خود <<معنایی>> داشته باشیم تا در موقع حرکت و در مواجهه با مسیر های مختلف، همانند یک <<مسیر یاب>> مسیر درست را به ما نشان دهد. 

(جواد سرور)

غذاي روح

حضرت مولا فرمود اند كه جانها نيز چون تن ها ملول مي شوند ،آنان را با كلمات نغز شادمان كنيد ! من تو وبلاگ خودم ((دايناسور)) چند روز يك بار سفره اي با نام غذاي جان مياندازم كه بد نديدم اينجا هم استارتش را بزنم تا بقيه دوستان نيز به قدر وسع خود سفره اي بيندازند تا روحهاي خسته مان را جاني دوباره دهيم.من با شعر شروع مي كنم كه غذاي مورد علاقه روحم است و از شعراي محبوبم (پزندگان شعرهاي خوش طعم)  در اين سفره مي چينم. تا چه قبول افتد وچه در نظر آید.

                                                         بسم ا...

حافظ:   فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم         بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

مولانا:  هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا        من همگي درد شوم ، وز پي درمان بروم

 

سعدي: سلسله موي دوست حلقه دام بلاست       هر كه در اين حلقه نيست،فارغ از اين ماجراست

 

صائب: رتبه مي خواهي چو خورشيد از خلايق دور باش        سايه از همراهي مردم به خاك افتاده است

 

عماد خراساني:  بر ما گذشت نيك وبد اما تو روزگار!           فكري به حال خويش كن اين روزگار نيست!

 

امير هوشنگ ابتهاج(سايه):من نه خود مي روم،او مرا مي كشد    كاه سرگشته را كهربا مي كشد

                                            لذت نان شدن زير دندان او              گندمم را سوي آسيا مي كشد

 

شاملو:                 اشك رازيست            لبخند رازيست               عشق رازيست

                                           اشك آن شب                      لبخند عشقم بود!

 

  سيد حسن حسيني: يك به يك با مژه هايت دل من مشغول است 

                                                                                  ميله هاي قفسم را نشمارم چه كنم؟

 

قيصر امين پور: سراپا اگر زرد و پژمرده ايم       ولي دل به پاييز نسپرده ايم

                      چو گلدان خالي لب پنجره       پر از خاطرات ترك خورده ايم

 

محمد علي بهمني: در اين زمانه بي هاي وهوي لال پرست     خوشا بحال كلاغان قيل و قال پرست

                               به شب نشيني خرچنگ هاي مردابي       چگونه رقص كند ماهي زلال  پرست

 

قربان وليئي:       مستيم و مست هرچه بگويد حقيقت است       ما را خدا براي همين  انتخاب كرد

                          گسترده است عالم ما عاشقان  كه عشق       جايي نيافت ،خانه ما را خراب كرد

از طمع هر غذايي كه بيشتر خوشتون اومد،بگيد(نظر بدهيد).

از جلوي سفره  كه پا مي شيد شكر يادتون نره!  

سفر

اسم این مطلب رو خواستم بذارم سفرنامه اما دیدم سفرنامه اسم خیلی بزرگیه برای این مطلب کوچیک ودیگر اینکه سفرنامه علاوه بر جلوه های طبیعت بیشتر پای مردم وفرهنگهای اقوام مختلف رو به میان میکشه درنتیجه همون سفر بیشتر برازنده ی این مطلبه.

یکی ازراههای هزینه کردن پول و زمان برای خوشگذرونی سفر وگشت وگذاره البته بنظر خودم بهترین راهه.اصلا" اسم سفر که میاد مثل مسافر کشی که چهار تا مسافر رو یکجا شکار میکنه خونم به جوش میاد وکبوتر دلم پر میکشه آآآخ ازسفر ! این کلمه همیشه روح منو وسوسه میکرده .از پس هر رفتن دیدنی هایی هست و دیدنیها رو باید گفت.

جاتون خالی ایام نوروز چند روزی رفتم شمال توی دل طبیعت خودم روکوبیدم وخرد کردم و خمیر کردم و دوباره بازسازی کردم وسرحالترو قبراق تر از قبل باز اومدم توی این شهر شلوغ با مشکلات وآدمهای جورواجور و هیچ جور وهمه جور و بدجورش.خوشبختانه آنقدر خودم رو تقویت کردم که فکر کنم تا مدتها بتونم آدمهای بد قلق دورو برم رو تحمل کنم آخه میدونید آدم برای استقامت احتیاج به تقویت داره مخصوصا" برای تحمل آدمهای (فی قلوبهم مرض )باید خودم رو شارژ میکردم. سفر برای من مثل یک ژنراتور افزاینده میمونه.

اول از محور کندوان(جاده چالوس) رفتم مازندران.تقریبا"نزدیک دیزین یه کافه تریا بود که با آش دوغ هیزمی که با کمی سیر خوش عطر بهاره ی رنده شده تزئین شده بود نگذاشت ما بی تفاوت از اونجا رد بشیم همون یه کاسه اش برای کندن ما از تهران کافی بود ومقدمات یک حس بدیع رو فراهم کرد بعدش این حس با دیدن برف ارتفاعات و دره های سرسبز تکمیل شد وما رو یاد خلق و ایجاد و آفرینش واز این جور اصطلاحات فراموش شده انداخت ونهایتا" بقول معروف تهران کیلو چنده.نزدیک مرزن آباد که شدیم رادیوی ماشینم روی موجی بود که رادیوی مازندران(همون شبکه ی طبرستان)رو گرفت که یکی از غمگین ترین وغریبانه ترین موسیقیهای محلی مازندران داشت پخش میشد.اونجا بود که متوجه شدم چقدر موسیقی های محلی به نزدیک شدن وخویشاوند شدن اقوام مختلف کمک میکنه.بعدش مجری با لهجه ی شیرین مازندرانی برنامه رو ادامه داد که من دیگه همون ابتدای کار قالب تهی کردم توی فرهنگ مازندران ذوب شدم دیگه هیچ چیز ازم نمونده بود واین دل بی سروپای ما هم که زگهواره تا گور بصورت استند بای منتظره بهونه است آب به آب شد .همین جوریش دل من نزده میرقصید حالا هوایی هم شده بود دیگه یه لشگر هم نمی تونست حتی یه گوشه ی اون رو جمع کنه. واقعا" بعضی وقتها فکر میکنم که خدا اگه بخاد یه نفر رو نفرین کنه دیگه سیل و زلزله وپرندگان ابابیل لازم نیست کافیه طرف رو بندازش توی این تهران دارالمجانین اونوقت دیگه طرف خودش مجبوره مثل لعنتی ها زندگی کنه وحسابی دپرس میشه.

مرزن آباد رو رد کرده بودیم که نزدیک بود حال گیری بشه. من با احتیاط در منطقه ای که سبقت مجاز بود اومدم توی لاین سبقت اما ماشینی که کنارم بود بمن راه ندادونتونستم ماشین رو جا کنم وجای قبلی خودمم که دیگه اشغال شده بود تااینکه رسیدیم به خط ممتد ومنطقه ی سبقت ممنوع. منم همینطور توی لاین سبقت داشتم خودمو برای یک دوئل اتومبیل با ماشین روبرو آماده میکردم که ناگهان معجزه ایکه منتظرش نبودم رخ داد ویک صیحه ی آسمانی منو مورد خطاب قرار داد . صدای ماشین صدور قبض بلند شد( عوااااااااااااااااااااااااااه)راننده پراید بزن بغل.خلاصه مجبور شدم (بدتر)رو با (بد)عوض کنم.افسر به همکارش گفت ماشینشو بخابون! تا دیگه تو منطقه ی سبقت ممنوع سبقت نگیره! من گفتم: جناب سروان من توی منطقه ی موجه اومدم تو لاین سبقت اما همشهریهاتون  بهم راه ندادن .اون گفت از کجامعلوم که همشهری های شما نباشن که دارن میان شهر ما.منم برای اینکه بخندونمش تا شاید بی خیال ما بشه گفتم نه جناب سروان اشتباه میکنی من با اون آقا همشهری نیستم بلکه باهاش حوادث هستم وبا شما هم کیهان وبا اون همکارتون  هم اعتماد ملی هستم! خلاصه تمام روزنامه های صبح وعصر را اسم بردم. تیرم به هدف خورد و افسره که از صبح فقط با اصرار وپافشاری مردم مواجه شده بود و تو کف یه اتفاق خنده دار بود بالاخره خنده اش گرفت واز خابوندن ماشین منصرف شد وخواست فقط جریمه کنه.منم که کافیه به نظر یکی جالب بیام دیگه هرچی دارم رومیکنم وقشنگ خودمو ضایع میکنم.نتیجه ی شوت بازی های من این شدکه همون  افسر نفوذ ناپذیر ترکیبش بهم خورده بود با دست محکم میزد روی زانوش وقهقهه میزد .خلاصه گند زدم به وقارش و دیسیپلین شو رنگی کردم.بعدش دیگه رو من شرطی شده بود هرکاری میکردم میخندید.مثلا"میگفتم جناب سروان یه حالی بما بده دیگه.میخندید وبا خنده داشت جریمه رو مینوشت ومن گفتم اقا دست نگهدار.اون دوباره طوری قهقهه میزد وهمزمان حرف منو سکته سکته تکرار میکرد که فکر کنم اون لحظه عضله ها ی شکمش از بروسلی هم صفت تر شده بود.دیدم بی خیال نمیشه گفتم جناب سروان این بد شانسی منه که هرچی آدم وظیفه شناسه به پست ما میخوره.الان اگه منو جریمه نکنی فردای قیامت چطوری جواب خدا رو بدی .نمی خاد داداش آخرت خودت رو بخاطر دنیای من خراب نکن .اینو که گفتم دیگه با خاک انداز باید جمعش میکردی.

اول رفتیم ارتفاعات جاده ی دو هزار که ییلاق منطقه ی تنکابن است .تقریبا"چهل دقیقه جاده ی جنگلی پر پیچ و خم اون رو طی کردیم وبه آرامی وارد ابرها شدیم.دیگه باسرعت کم وچراغ روشن ادامه دادم.نزدیک غروب بود هرچی بالا تر میرفتیم با زیاد شدن تراکم ابرها دلهره ی ما هم بیشتر میشد ولی وقتی یه ماشین رو می دیدیم که داره میاد پائین امیدوار میشدیم که حتما" خطرناک نبوده که قبل از ما اون ماشین بالا بوده .کمی بالا تر آنقدر تراکم ابرها زیاد بود که چشم چشم رو نمی دید.مجبور شدم با دنده یک و فلاشر روشن حرکت کنم تا اگر کسی از روبرو اومد فلاشر توجهش رو جلب کنه.توی همین دلهره یکدفعه رسیدیم به جاییکه آسمونش آبی متالیک و هوای بسیار لطیف و خنکی داشت.درختانش خیس از گذر ابرها وسکوت مطلق بود. اونجا پر از خدا بود .شاید بخاطر اینکه مردم کمتر اینجور جاها هستند گناه کمتری اینجور جاها اتفاق میافته. باور کنید انگار خدا اونجا روسفارشی خلق کرده بود جای خیلی جادوئی وافسانه ای بود جون می داد یه نیسان آدم بی شعور و زبون نفهم بریزن اونجا وحسابی عرعر کنند وصداهای محیرالعقول از خودشون در بیارن وگند بزنن توی سکوتش.میدونید که بعضی از آدمها کافیه فقط احساس کنن که جایی  خبری هست حمله میکنن سیم ثانیه اونجا رو شخم میزنن و یا کافیه احساس کنن یه جایی هست که اونجا هیچ خبری نیست و  دنجه باز هم  حمله میکنن و یورتمه میرن اونجا از کوه ودره ودشت وطبیعت به اضافه ی زباله های خودشون یه معجون درست میکنن.بالاترین قسمت جاده جائیکه دیگه اسفالت نبود یه کلبه ی چوبی متعلق به ساکنان همان روستای بسیار کوچیک ته دره بود با قلیان وچای وروی بسیار خوش از ما پذیرائی کرد.تصورش رو بکن بالای ابرهایی که از ته دره تا زیر پاهات تجمع کرده اند بشینی وچای وقلیون بزنی اون قلیون دیگه ضرر نداره همش فایدس.فکر کنم این شعر معروف: آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است /بعد از چایی قلیون بعد از قلیون چایی رو برای اینجا گفتند.

وقت برگشتن برعکس مسیر رفت هرچه پائینتر می آمدیم دلهره مان کمتر میشد چون دیگه ترس از به تاریکی خوردن نداشتیم خوش خوشون وبدون عجله میومدیم پائین وویلاهائی که از ما بهترون ساخته بودند نگاه میکردیم.چندتا جوون هم میخکوب یه ویلای مجلل شده بودند که تمام چراغهای داخل وبیرون رو روشن کرده بود.مثل یه قصر رویایی داشت توی ابرها میدرخشید.البته میتونستم حدس بزنم به هم چی میگن بچه بی پولهای تهران اینجور مواقع چی میگن؟...معلومه !میگفتند فلانم ... فلان این بابای بی دست وپام.عرضه نداشت یه خورده مایه تیله جمع کنه تا الان ماهم مثل این بچه مایه دارها عشق و صفا کنیم.فردای اون روز دیگه اومدیم گیلان.

بنظر من ویژگی منحصر به فرد گیلان سرسبزی اون نیست چون خیی جاهای دیگه هست که سرسبزند مثل گلستان مازندران و..... میدونید آنچه که گیلان رو از بقیه ی استانها جدا کرده سفره های رنگینشه.اصلا"از تنوع غذائی آنجا معلومه که چقدر به غذاوشکم وسفره اهمیت میدن. نهار را که رفتیم دیلمان که ییلاق سیاهکل باشه.گوشت از همونجا خریدیم اونهم چه گوشتی گوشت دامهائی که فقط گیاهان لطیف وآبدار همونجا رو خوردند.دامنه ی شمالی وجنوبی البرز در اون منطقه بوسیله ی دیلمان از هم جدا میشود.وقتی به بالاترین نقطه رسیدی وکمی سرازیر شدی روستای اسپیلی رو میبینی.توی اسپیلی یه مغازه بود که انواع غذاهای شمالی رو میفروخت باقلا قاتوق.میرزا قاسمی.میرزا قاسملو. میرزاقاسم زاده.میرزا قاسم نژاد.میرزا قاسمپور.میرزا قاسموند.خلاصه وارد مغازه که میشدی عطر خورشت وسیر و پلو و... آدمو سرمست میکرد.ما برای کبابمون از اونجا برنج کته خریدیم.اونجا رستوران نبود فقط مغازه بود چون اولا"اونجا روستا بودوثانیا"به غیر از غذا میوه وگوجه.پیازو... هم داشت.فقط مرده چال نمیکرد. همه کار میکرد .فکر کنم اسم شغلش (پول درار)بود.مغازه دار منو یاد دکتر جکول توی سریال شبهای  برره انداخت که هم وام میداد هم دندون میکشید و هم مو کوتاه میکرد تازه اینه رو هم میداد دست خود مشتری تا روبروی خودش نگه داره ومشتری رو هم روی یه پیت حلبی می نشوند.

اگه بخام یه مثال نزدیک از چشم انداز دیلمان بزنم میشه گفت شبیه اون تپه ی سرسبزی که توی صفحه ی دسک تاپ هست. البته به اضافه ی یه گله گوسفند و چند تا سگ و یه چوپون با کلبه ی چوبی.بگذریم خیلی فاز داد هرچی اونجا خوردم همش گوشت شدو چسبید به رونم بطوریکه از اون به بعد برای پوشیدن شلوار از پاشنه کش استفاده میکنم.

اکثر مناطق دیدنی گیلان دیگه لو رفته وکمتر یه طبیعت سرسبز پیدا میشه که بکر بودنش حفظ شده باشه.معمولا"قوطی کنسرو.پاکت چیپس وپفک وظرف نوشابه خانواده توی دل طبیعت منو یاد مغول زدگی واین تصور که قبلا"قوم بربر اینجا بوده میاندازه .بعضیها به من میگن چقدر سخت میگیری بابا.اگه بخای نیمه ی پر لیوان رو ببینی همین منظره ی دلخراش  نقاشیهای سبک کوبیسم رو تداعی میکنه.شاید این ضغف خود منه که جلوه های کریه بشری توی طبیعت حالم رو به هم میزنه. اما غرب گیلان کمتر با این مشکل مواجه است.تقریبا"نرسیده به تالش منطقه ی پره سره که مردمان بسیار نرم وبا محبتی داره .البته منظورم روح محبت وکیفیت اونه نه چرب زبونی وکمیت محبت.ازجاهای دیدنی اون میشه آبشار یا تنداب ویسه دار.ساحل زیبای گیسوم وجاده ی اسالم به خلخال (گردنه ی الماس)رومثال زد.وارد پره سر که شدیم ابتدا از یه مرغ فروشی خواستیم که یه مرغ بصورت جوجه برامون خرد کنه.تو همین فاصله پیاز خرد شده هم به اون اضافه کردیم وکبابی کنارش هم در قبال مبلغی بعنوان گروی ظرف برامون یه قابلمه برنج کته دم کرد طوریکه کف خشک شده ی برنج دور برش معلوم بود ولای دستمال پیچید تا سرد نشه بعدش کجا؟آبشار ویسه دار.مسیرش خیلی قشنگ بود.جاده ی جنگلی با درختانی که آنچنان بومی و وحشی یکدیگر را در آغوش کشیده بودند من دیگه نتونستم این همه زیبایی رو نادیده بگیرم وحواسم رو به رانندگی بدم. واقعا"خدا و امام زمان بجای من رانندگی میکردند.جنگلش تقریبا"نیمه تاریک بود که یه رودخونه ی پر سروصدا از وسطش رد میشد.حتما" باید یه جوجه کباب با آتیش هیزم اونجا بزنی ویه چرت حسابی با صدای دارکوب وشرشر آب رودخونه تو هوای خنک ولطیفش بزنی تا متوجه بشی من چه حالی کردم.از اونجا به جاده ی توریستی اسالم به خلخال(گردنه الماس)رفتیم که 70کیلومتر رانندگی شما رو به خلخال میرسونه.اونجا هم بساط آش دوغُ چای و قلیون و کباب ....دایر بود.تنگ غروب وارد ساحل زیبای گیسوم شدیم. مسیری بسیار دیذنی با درختان لاغر ونزدیک به هم که این جنگل با دریا همجوار است.ما یه لیوان آب رو میگیم آب واجتماع عظیم آب دریا رو هم میگیم آب.به نظر من فقط دریا نورد میدونه که دریا چقدر بزرگه  ودل دریایی یعنی چی.خلاصه من که اولین بار بود که جنگل ودریا رو کنارهم میدیدم به وجد اومده بودم. داشتم ذوِق مرگ میشدم احتمالا"تحت تکثیر!! قرار گرفته بودم یا شاید تحت تاثیر.اصلا" میدونید وقتی زیبایی های اونجا یادم میاد دیگه ارتباط کله ام با زبونم قطع میشه ونمیدونم چی میگم.روز آخر رفتیم منطقه ی ییلاقی عمارلو که ارتفاعات تتکابن است.تتکابن بین رودبار وامامزاده هاشم قرار گرفته.به زبون محلی بهش میگن توتک بن.یعنی پائین وبن درخت توت.طبق گفته ی یکی از محلی ها این منطقه در پایئن یک درخت توت قرار گرفته.از تتکابن تا عمارلو جاده ای دارد بسیار پر پیچ وخم که از دور جاده مثل یک ماری میمونه که از تپه داره بالا میره.تپه های پوشیده از چمن که یکی پس ازدیگری از پشت هم سرک می کشند. درختان از هم فاصله دارند ولی سطح تپه ها سبز مطلق بود بطوریکه اگه به اونها خیره بشی بعدش چشمهات رو ببندی تا چند ثانیه سبزی وزیبائی اونها رو توی فکر ومغزت حس میکنی.هوای ابری باعث شده بود که چمن ها پررنگتر بنظر برسه.کمی بالاتر میرفتی دیگه درمرتفع ترین منطقه قرار میگرفتی .اونجا پوشیده از برف بود اما برفش تازه باریده بود وهنوز یخ نزده بود.تو سربالایی کمی ماشین بکس باد میکرد اما تا لاستیک چند دور میچرخید به سطح زمین میرسیدوماشین راه می افتاد.اولش داداشم تا هوای ابری رو دید بمن گفت: سعید بی خیال شو هوا خیلی سرده احتمالا" بالا برف هم اومده .تازه زنجیر چرخ هم نداری جاده هم که گردنه ایه وکسی هم تردد نمیکنه خطرناکه.اما من که قبلا" هیجان این دیوونه بازی هارو تجربه کرده بودم وترسم هم ریخته بود خالی بندی بهش گفتم زنجیر چرخ دارم وادامه دادم: آخرش اینه که شب تو برف گیر میکنیم ونتیجه ی خوبش اینه که با روستایی های آنجا باید هم سفره بشیم واونهاهم که همه عشق مهمون نوازی وسفره داری ونهایتا" یک  خاطره ی تپل وبیاد موندنی .بعدش گفتم اگه این موانع رو برای خودت بزرگش نکنی یه روز متفاوت منتظرته.بالاخره وسوسه شد و اومد.نشون به اون نشون که همون کسی که میترسید از تمام چشم انداز ها عکس میگرفت ومیگفت سعید خیلی خوب شد اومدیم.اساسی حال کرده بود.الان که از سفر برگشتم از لحاظ روحی فول فولم اما جسما" خیلی خسته ام شدیدا"طالب یه خواب هفت هشت ساعته ام تا از لحاظ جسمی هم ردیف بشم .سرتون رو درد نیارم.امیدوارم خدا اسباب شادی وخوشگذرونی هممون رو ردیف کنه تا از لحظه لحظه عمرمون استفاده کنیم.بقول پیامبرعزیزمون: به عمرخودتون بخیل تر از مالتون باشید. 

(سعید محلاتی)

منطق" علي دايي اي "و يا  بحث به  سبك  "دايي ايسم"

 به دو پرسخ وپاسخ زير توجه كنيد:

۱.مجري:آقاي دايي آيا شما به عنوان بازيكن و مربي تيم سايپا قبل از بازي با پرسپوليس به سمت نيمكت تيم سابقتان مي رويد؟

- دايي(تقريبا عصباني): ....من تو فوتبال روز دنيا بازي كردم.كجاي دنيا چنين كاري مي كنند كه من بكنم ،تو بوندس ليگا مي كنند ،تو لاليگا مي كنند،تو كالچيو مي كنند يا تو ليگ برتر انگليس؟يا حتي كشورهاي ديگه؟ شما ديديد بازيكن سابق يك تيم با گل بره به سمت نيمكت تيم سابقش، كه من برم؟

2.مجري:آقاي دايي شما به عنوان سرمربي تيم ملي چرا بخاطر يك بازي عادي تيم ملي،ليگ را تعطيل كرديد؟شما كه لژيونر بوديد، تو كجاي دنيا ديديد 10روز قبل از بازي تيم ملي، بازي هاي ليگشون را تعطيل كنند؟تو بوندس ليگا ديديد،لاليگا،كالچيو ديديد؟ يا ليگ برتر انگليسي يا حتي كشورهاي ديگه؟

- همون  دايي(عصباني):شما چرا فوتبال ما را با كشورهاي ديگه مقايسه مي كنيد.ما كجاي فوتبالمون شبيه اوناست كه اين يكي باشه؟اصلا شما نبايد فوتبال ما را با فوتبال دنيا مقايسه كنيد!!(البته همين آقاي دايي در زمان مربيگري تيم سايپا از تعطيلي ليگ بخاطر بازي هاي تيم ملي شاكي بود!) همچنين در مورد اعلام مبلغ قراداد منعقده با باشگاه سايپا و فدراسيون فوتبال چيزي شبيه همين استدلال را مطرح و تكرار كرد ودر نهايت از اعلام مبلغ طفره رفت.

مكالمات بالا را بخاطر آورديد؟ آره تو برنامه نود بود.يك استدلال بظاهر منطقي دو بار استفاده شده است . در يكي منطقي و دندان شكن است ،چون استدلال آورنده در موضع پاسخ دهنده و در موضع قدرت است ( يعني علي دايي است) و در ديگري منطقي نيست زيرا ارائه دهنده استدلال علي دايي نيست و...!!

مختصر و مفيد پيروان اين مكتب استدلال قوي را استدلالي مي دانند كه خود مطرح كنند و كار ناثواب را كاري مي دانند كه ديگران (مخالفان) انجام مي دهند والا اگر لنگه همان كار ناثواب را خود انجام دهند با استدلال هاي منطقي خود!! آن كار را عين ثواب و كارشناسي شده! اعلام مي كنند. به اين مي گويند منطق "علي دايي اي".البته اين منطق سمبل هاي مطرح تري نيز دارد اما چون نمي شود نام برد(گفتند نگيد!)از علي دايي استفاده (سوء استفاده) كردم.

بعد از اين كه دوستم رضا از منطق منطق مايلي كهني نام برد (اين منطق نيز از منطق هاي پر طرفدار و كاربردي است)بنظرم رسيد من هم اين منطق جالب توجه و دندان شكن را تئوريزه ، نام گذاري و معرفي كنم تا بي نام ونشان نماند . 

پي نوشت: داشتم نامه نگاري هاي بين منتقدان سريال خارق العاده ده نمكي و خود ده نمكي را مي خواندم كه ديدم آقا مسعود هم براي خودش صاب منطق است و منطقي مركب از منطق مايلي كهني و دايي اي دارد (منطق ده نمكي اي) فعلا اين نامه نگاري ها و جوابيه ها را بخوانيد . توضيح بيشتر باشد، تا بعد.  

بهارانه

(به خاطر درخواستهای فراوان دوستان):

بهار نو شدن عالم و تجلی دم به دم حق تعالی ست شاید برای بعضی از مردم سالی یکبار اتفاق بیافتد 

ولی برای اهل معرفت هر لحظه عید است هر لحظه بهار است

حکیمی می گوید : عارفان در دمی دو عید کنند /// عنکبوتان مگس قدید کنند

دم به دم عید است و کهنه و کهنگی در عالم وجود ندارد

نوروز یعنی روز نو برای اهل معرفت هر روزی نو است و هیچ روزی تکرار نمی شود ودر تجلی خداوند تکرار نیست از ازل تا ابد - لا تکرار فی التجلی . و دیگر هیچ....

(علی طاحونه)

بهار یادآور رسم دیرین روزگار که پس از سردترین و تاریکترین ایام نیز می توان دوباره آغاز کرد:نه تنها 

می توان که باید دوباره آغاز کرد بدون نگاه به گذشته .     تولد دوباره بر شما مبارک .

 

نظریه تن آسان

تورشنتاین وبلن(۱۹۲۹-۱۸۷۵)جامعه شناسی که فرزند یک خانواده مهاجر نروژی تبار درامریکا بود معتقدبودحرمت نفس همان بازتاب حرمتی است که دیگران برای انسان قائلند در نتیجه اگر شخص به خاطر عدم توفیق در کوششهای رقابت آمیز مورد پسند جامعه  چنین حرمتی رابدست نیاورد از فقدان حرمت نفس رنج خواهد برد.پس انگیزه تلاش وقفه ناپذیر در یک فرهنگ رقابت آمیز در هراس از دست دادن حرمت نفس ریشه دارد.

به نظر وبلن مصرف چشمگیر تن آسانی چشمگیر و نمایش چشمگیر بلندپایگی وسایل کسب آبرومندی هستند که انسانها با آنها می کوشند تا در چشم دیگران برتر جلوه کرده تا برای خودشان نیز ارزش بیشتری قائل شوند.در عصر اشراف سالاری این سبکهای اتلاف آمیز نمایش وچشم و همچشمی به طبقه نجیب زادگان وتن آسان واقع در راس هرم اجتماعی منحصر بود اما وبلن معتقد بود که آن نمایش ها سراسر ساختار اجتماعی را فرا گرفته و هر طبقه ای باهمه توانش سبک زندگی طبقه بالاتر از خود را سرمشق نزاکت قرار می دهدوسایر وابستگان اعم از زن و فرزندان به نیابت از همسر یا پدرانشان به تن آسانی ادامه می دهند.طبقه فقیر اگرچه در جامعه نوین در وضعیتی بهتر از اسلافش قرار دارد اما بیشتر در رنج است زیرا نظام موجود آنها را در نزد خودشان فقیرتر جلوه داده است.

در مقایسه جامعه امروزمان با ۸۰ سال پیش امریکا تحلیل نقادانه وبلن بسیار کاربرد دارد. تن آسانی در نطر وبلن همان نوکیسگی درفرهنگ خودمان است. پز دادن یا نمایش چشمگیر کالایی مثل اتومبیل موبایل ویلا دکوراسیون خانه و غیر کالایی مثل سبک زندگی گوش کردن به موسیقی های خاص ونوع خاص صحبت کردن و تلفظ خاص کلمات را می توان در کوچه وبازار مشاهده کرد. همسران وفرزندان نوکیسگان به انحائ مختلف به تن آسانی مشغولند و عجیب آنکه برخی از ما نیز از مشاهده این رفتارها دلزده که نمیشویم قلقلک هم میشویم و غبطه هم می خوریم وخلاصه فرهنگ به رخ کشیدن غنی به فقیر رواج بسیار دارد .تب چشم و همچشمی و فرهنگ نوکیسگی موجبات تقلیل اخلاقی وفروپاشی بسیاری از خانواده ها را فراهم آورده است.

اما تفاوت ما با جامعه امریکا اینست که امریکا جامعه ای تولیدکننده است و آنان مصرف کننده تولیدات خودشان هستند اما ما جامعه ای واردکننده هستیم و مصرف کننده تولیدات دیگرانیم و در نتیجه جامعه ما ظرفیت این مصرف زدگی همراه با فقر تولیدی که گریبانش را گرفته را ندارد. طبقه مورد انتقاد وبلن در بستر اقتصادی بوجود آمد که چه خوب یا بد از سازوکاری منطقی برخوردار بود و آنان بخشی از تولیدکنندگان کالاها وخدمات کشورشان بودند نه کشوری که دارای اقتصاد لحظه ای با بستری واسطه ای ودلالی که یک شبه پایین ترین اقشار اجتماعی را به عرش اعلا می برد وطبقه ای را بوجود می آورد که موسوم به نوکیسه است که حتی فرهنگ  استفاده  ومصرف و نمایش نمادهای بلندپایگی را نداشته و به زننده ترین وجه ممکن آنانرابه نمایش می گذارد.

-برگرفته از لوییز کوزر

(فرجاد ناطقی)

بهارستان

سلام سال نوتون گلبارون

هرکسی هنگام سال تحویل برای دعا یاد یکی یا چندتا از مشکلهاش یا غم وغصه هاش می افته واز اوستا کریم میخواد که مثل همیشه ‌شایدم نه ایندفعه یه خورده همچینی بیشتراز سالهای پیش یه حال قلمبه وتپل بهش بده.

یکی رویاده عوض کردن دکوراسیون خونش میندازه تامبلمانش رو همرنگ پوست ..... بکنه.( امان از پولداری)

یکی رو یاده این میندازه که تا ۲ ماه دیگه بایددنبال خونه بگرده تا صاحب خونه بهش گفت یا  ۱۰۰تومن اضافه کن یا بلندشو ییهو پس نیوفته.

یکی رو یاده این میندازه که یک سال دیگه پیرتر شده والان ۷سالی هست که تو اسایشگاه تنهای تنهاست وهنوز از پشت پنجره اتاقش منتظر یک چهره اشناست.(من مانده ام تنهای تنها........)

یکی رو یاده کنکور ۴ماهه ایندش میندازه وهمش ارزوی قبولی تو یه رشته مهندسی روداره حالا هر ناکجاابادی که شد (اخه کلاس داره)

یکی رو یاده این میندازه که تا ۳هفته دیگه مسافر کوچولوشون پا به دنیا میزاره وهزینه هاشون چند برابرو لذتهاشون روچندین برابر میکنه (حالا فکرش رو بکن که چی پیش میاد اگه ۲قلوباشن.)

یکی رو یاده مادر بدحالش که تو بیمارستانه و امسال سرسفره۷سین جاش حسابی خالی میندازه.(مادر بی تو تنها وغریبم هوای خونه بی تو چه سرده....... )

خلاصه اینکه هر کسی هنگام سال تحویل دنبال براورده شدن ارزوهاوخواسته هاشه حالا تو هرزمینه ای که میخواد باشه.

اخش دلم برای خدا سوخت با این همه خواسته وارزو چکار میخواد بکنه؟نه اوستا کریم تو میتونی ومثل همیشه بهترینها رو برامون براورده میکنه.(خدا خسته مرامتم)

به قول یکی از رفقام: خداجونم مابه غیر از توهیچکسی رونداریم پس مواظب خودت باش.

(مهدی محمدی)