غذاي روح 4

سفره اين دفعه تهيه شده از هنر برتر قرن ،سينما.  با چند ديالوگ خواندني و ماندني از فيلم هاي ديدني و ماندني بزمي تدارك ديده ام خواندني!

 با اين اميد كه دوستان ديگر هم ديالوگ هاي زيبايي را كه در ياد دارند به اين سفره، كه به اميد خدا در چند قسمت ادامه خواهدداشت ، اضافه كنند :  

 فيلم «مادر» مملو از ديالوگهای به‌يادماندني است ، از جمله:

- شب رو بايد بي‌چراغ روشن كرد.

- سر شام گریه نکنید، غذا رو به مردم زهرنکنین. سماور بزرگ و استکان نعلبکی هم به قدر کفایت داریم. راه نیفتین دوره در و همسایه پی ظرف و ظروف.آبروداری کنین بچه ها،نه با اسراف. سفره از صفای میزبان خرم می شه،نه از مرصع پلو. حرمت زنیت مادرتون رو حفظ کنین. محمدابراهیم،خیلی ریز نکن مادر،اون وقت می گن خورشتشون فقط لپه داره و پیاز داغ. 

شب يلدا - كيومرث پوراحمد:

حامد: چيه برادر؟! جشن تولده. ممنوعه؟ زن بي‌حجاب نداريم. زن با حجابم نداريم. مرد بي‌غيرت نداريم. مرد با غيرتم نداريم. نوار مبتذل نداريم. ماهواره نداريم. صور قبيحه نداريم. حشيش، گرس، ترياك، ذغال خوب و رفيق ناباب نداريم. رقص، آواز، خوشي، خنده، بشكن و بالابنداز نداريم. شرمنده‌تونم هيچ چيز ممنوعه كلاً نداريم.. نداريم. مهمونيه ولي مهمون هم نداريم... جشن تولد يه بچه‌س ولي بچه هم نداريم.
 

ناخدا خورشید - ناصر تقوايي :

ناخدا خورشید، همونه که یه دست نداره؟... - نه همون که یه دست داره!

 

رضا کیانیان به عزت ا... انتظامی ( پدرش) در فیلم " خانه ای روی آب " :

عزت ا... انتظامی: مادرت زن نجیبی بود .
رضا کیانیان: نجابت وقتی معنا پیدا میکنه که راه دومی هم وجود داشته باشه . 

 

 پدر خوانده ۱ :

- مایکل کرلئونه (آل پاچینو) به برادرش فردو :
فردو تو یرادر بزرگتر منی من دوستت دارم ولی‌ هیچ وقت در مقابل خانوادت طرف کس دیگه ای‌‌ رو نگیر هیچ وقت ! 

- دون کورلئونه خطاب به جانی فونتین): برای خونواده ات وقت میذاری ؟ خوبه. چون مردی که وقت صرف خونواده اش نکنه هیچ وقت نمیتونه یه مرد واقعی باشه.

 

 لئون:

ماتیلدا : زندگی فقط وقتی بچه ای اینقدر بده یا همیشه همینطوره؟ لئون: نه همیشه همینطوره! 

 

 هامون - داریوش مهرجویی:

حمید هامون: اگه من اون منی باشم که تو میخوای باشم، که دیگه من من نیست، یعنی منِ خودم نیستم

 

مظنونین همیشگی :

بزرگترین حیله شیطان اینه که میگه وجود نداره.

 

انسان

سلام بر و بچ :(من بعد از غیبت صغری اومدم =اینو گفتم تا یادی از صاحب عصر بشه)

یه چیزی در انسان است که در هیچ موجودی نیست و این مساله که ویژه انسان است این است که انسان می تواند از خودش فاصله بگیرد حیوان نمی تواند از خودش فاصله بگیرد شجر حجر نبات حیوان اینها همه همین اند که هستند از خودشان نمی توانند فاصله بگیرند انسان تنها موجودی است که می تواند از خودش فاصله بگیرد  از خود فاصله گرفتن معنی اش این نیست که روح از بدن جدا شود  یا اینکه  نصف تن جدا شود  و دوباره بر گردد نه انسان یک خود بیشتر ندارد ولی فی وحده ها کل القوا یک خود دارد ولی این خود چنان خودی است که خود را می تواند جدای از خود فرض کند وخود را ببیند به عبارت دیگر من همیشه هر چیزی که میبینم غیر من است مثلا چشم من اشیا را می بیند دیدن مرئییات و مبصرات را  می بیند ولی خودش را نمی بیند چشم خودش را نمی بیند دیدن من خودش را نمی بیند اما نفس ناطقه انسان خود را می تواند مورد توجه قرار دهد یعنی من می توانم خودم را به عنوان موجودی که مورد توجه خودم قرار می گیرد قرار دهم یعنی همیشه توجه کننده با توجه شونده دو چیز است (این اساس معرفت است) توجه کننده با چیزی که مورد توجه قرار گرفته دوتاست .

حال من کی می توانم به خودم توجه کنم ؟ هر وقت که خودم را به عنوان یک موجود ببینم این یعنی فاصله گرفتن از خود . خودم را زیر  ذره بین خودم قرار می دهم این یعنی از خود فاصله گرفتن که این قدرت فقط مخصوص انسان است و اساس شناخت و معرفت همین است .

من وقتی از خودم فاصله بگیرم و خودم را ببینم می توانم دانسته های خود را ببینم و چون می دانم که چه چیزهایی را میدانم  نتیجه میشود که میدانم چه چیزهایی را نمی دانم . اگر نمی دانستم که چه چیزهایی را می دانستم نمی دانستم که چه چیزهایی  را نمی دانم حال چون میدانم که چه چیزهایی را می دانم  میدانم که چه چیزی نمیدانم پس هم به علم خود اگاهم و مراتب علم خودم و هم به توانایی  علم خودم و هم به جهل خودم اگاهم وچون به جهل خودم اگاهم و ان را عیب میدانم در صدد بر می ایم که عیب را مرتفع کنم  جهل خود را تبدیل به علم کنم .

من اگر به علم خودم اگاه نباشم به جهل خودم اگاه نیستم و اگر به جهل خودم اگاه نباشم در جهل مرکب ابد دهر بمانم بعضی اشخاص ممکنه ندانند ولی ندانند که نمیدانند ببینید حیوان اونی رو که نمی داند نمیداند ولی نمی داند که چه چیزهایی را نمی داند بنابراین در این جهالت خودش می ماند حیوان همانی را که باید از اول بداند می داند وانی را هم که نمیداند هیچ وقت نمیداند اما انسان چون به جهل خود نیز اگاهی دارد و هم دانسته های خود را می داند و هم نادانسته های خود را در صدد رفع جهل بر می اید  و تعالی می کند و ترقی واین شعر معروف فارسی به زیبایی این مطلب را بیان می کند :

ان کس که نداند و نداند که نداند                                 در جهل مرکب ابد دهر بماند

چون راه علاج دیگری نیست تنها را علاج این است که بدانی که نمیدانی اما وقتی که نمدانی که نمیدانی راه بسته است  وباید در این جهل برای همیشه بمانی

عمریست هزار بار من گویم و من    من گویم و لیک من ندانم من کیست

(علی طاحونه)

زیبایی با یک وجب فاصله

با اینکه خیلی عجله داشتم نتونستم از صحنه ی جالبی که دیدم بگذرم و حیفم اومد که چند کلام باهاش حرف نزنم.دوست داشتم که بهش بگم که چه کار قشنگی کرده.در نتیجه جلدی پریدم کارم رو انجام دادم تا بتونم چند دقیقه هم پیش اون باشم.

اون پیر مرد که ساعت  6:30 صبح پیاده رو ودرختان جلوی مغازه را آب داده بود وصدای رادیو ش محله رو برداشته بود قبراق وسرحال جلوی مغازه روی صندلی نشسته بود.لباس کار و درختان وپیاده رو ورادیو داشتند داد میزدند که اون تازه مغازه رو باز نکرده .حداقل 20 دقیقه ای هست که اومده.رفتم جلو با خنده ای که معلوم بود دلیلش خوشرویی واز اینجور سوسول بازی ها نیست گفتم:

 - سلام  عموجان خداقوت

- سلام صبح بخیر.چیه چرا میخندی؟

- برام خیلی جالبه

- چی جالبه؟

- اینکه صبح به این زودی مغازه رو باز کردید

- اشکالی داره؟

-نه اصلا".خیلی هم خوبه فقط خیلی عجیبه.

- چرا عجیبه؟مگه فقط من مغازه رو باز کردم؟

- اگه مغازت نونوایی یا لبنیاتی بود تعجب نمیکردم چون مردم تواین ساعت میان صبحونه تهیه میکنند. ولی شغل شما که همش با آهن وچکش ودستگاه جوش سر کار دارید عجیبه که الان باز کردید.بنظر شما یه کم زود نیست؟.آخه الان کله پزی ها هم یکی در میان بازهستند.

- کله پزی ها که سحر باز میکنند.

- نه عمو جان .اون مال قدیم بود.الان دیگه اینطوری نیست .مردم شبها تا دیر وقت بیدارند.اصلا"صداوسیمای ما مشکل داره که تا صبح برنامه داره.مگه ندیدید صبح ها  توی اتوبوسها ومتروها وسرویس ادارات همه چرت میزنند؟ این مسئله دیگه خیلی مبتلابه  شده  حتی یادم هست  یه روز صبح توی سرویس اداره  رایو روشن بود. خانم مجری داد میزد: آهااااااای آقا چرا توی اتوبوس چرت میزنی؟ مگه سرویس جای خوابه؟ آقای راننده اون آقا رو بیدااااااااااااار کن.یا اگه نمیتونی بیدارش کنی پس صدای رادیو رو زیاد کن تا من خودم بیدارش میکنم شما کاریت نباشه فقط رادیو را زیاد کن........ خلاصه عموجان از وقتی که تلوزیون 24 ساعته شده دیگه کله پزی ها هم سحر خیز نیستند. بنظر من  تو این ساعت باز کردن مغازه ای که حفاظ درب آپارتمان میسازه و سرو کارش با آهن و ابزارآلاته فقط یه دلیل میتونه داشته باشه.

- دلیلش را شما بگو.

- بنظر من دلیلش اینه که آدم باید صبح زود دنبال روزی بره.آخه میگن خدا روزی رو صبح زود تقسیم میکنه واون لحظه خوب نیست آدم خواب باشه.تازه پیامبر هم گفته در سه کار کلاغ رو الگوی خودتان قرار دهید. اولیش و دومیش که هیچی ولی سومیش به کار امروز شما مربوط میشه.

- شما هر سه تاش رو بگو شاید به درد ما هم خورد.

- اول تحفظ جان.یعنی حفظ کردن جان. یادم هست یه جایی شنیدم یا خواندم که یه کلاغ داشت به بچه اش درس تحفظ جان میداد ومیگفت :فرزندم این موجود دوپا اسمش آدمیزاده هر وقت دیدی اون نشست تو برخیز وفرار کن. بعد بچه کلاغ پرسید چرا؟ کلاغ مادر گفت: چون میخواد سنگ برداره وتو رو بزنه.بچه کلاغ کمی فکر کرد وگفت:مادر جان اگه سنگ را از توی جیبش درآورد من چطوری جانم رو حفظ کنم؟...... خلاصه بچه کلاغه از مادرش هم بیشتر نگران جانش بود.

- دومیش؟

- دومیش پنهان داشتن آمیزش جنسیه.میگن جفت گیری کلاغ رو هیچ کس ندیده.

- آره من هم شنیدم.حالا سومیش که میگی راست کار ماست چیه که ما باید کلاغ رو الگوی خودمون قرار بدیم؟

- و اما سومیش اینه که مثل کلاغ صبح زود دنبال روزی بریم وشما هم با توکل به خدا صبح زود اومدی دنبال روزی.وگرنه خودتون بهتر میدونید که تو این ساعت نه کسی میاد سفارشش رو ببره نه کسی میاد سفارش جدید بده. درست گفتم دلیلش رو؟

- خب این هم میتونه باشه.

- باور کن عموجان هرچی عادت خوب هست تو وجود شما قدیمی هاست.اصلا"وقتی دیدم تواین ساعت مغازه رو باز کردی وصدای رادیوت هم فضا رو پر کرده ویه حالی هم به درختها دادی وعطر وبوی خاک پیاده رو هم درآوردی وافعا"حال کردم.آفرین به شما میگم که اینقدر روز رو خوب استارت زدی.عموجان  ای والله، دمت گرم و سرت خوش. اصلا" میدونید همینکه عطر ولطافت صبح زود را استشمام میکنید خودش کلی روزیه.دوساعت دیگه به قدری هوا آلوده میشه که نفس کشیدن سخت میشه.باور کنید اگه من رو چشم بسته از خونه بیارند بیرون ادعام نمیشه که میتونم بگم که الان غروبه یا ظهره اما ادعام میکنم که میتونم بگم الان صبح زود هست یا نه. چون بوی شامه نواز صبح مشامم رو تیز میکنه.عموجان زندگی موفق یه تکنیک هایی داره ویکی از اون تکنیک ها سحر خیزیه. خوشم میاد که قلق زندگی دستت اومده.

ناگهان مغازه دار زد زیر خنده وگفت:چی میگی پسر جان؟حواست کجاست؟مثل اینه که از کره ی مریخ اومدی.مگه تو تهرون زندگی نمیکنی؟همه ی اینها که گفتی خوبه ویکی از یکی بهتر.اما اگه من یه کمی دیرتر بیام در مغازه، به طرح ترافیک میخورم و جریمه میشم.تازه مشکل جای پارک هم خودش دردسریه.توفیق ما هم برای سحرخیزی اجباریه. این رو مدیون طرح ترافیکیم. یه چیز دیگه! من هم ادعام نمیشه که قلق زندگی دستم اومده اما ادعام میشه که قلق زندگی توی تهران خیلی خوب دستم اومده.اغلب طوری برنامه ریزی میکنم که به طرح ترافیک نخورم.اگر هم یه وقت در زمان بندی اشتباه کنم وبه طرح ترافیک بخورم،هزار تا سوراخ سمبه بلدم که از دست افسر وقانون فرار کنم.الان باهم بریم پلیس+10 خلافی ماشینم رو بگیریم حاضرم شرط ببندم که خلافی ماشینم صفره یا اگه خلافی داشته باشه خانومم یا بچه هام جریمه شدند وگرنه من از خودم مطمئنم.

من که با شنیدن این حرفها  دکورم اساسی اومده بود پایین گفتم :یعنی واقعا"دلیل سحر خیزی شما طرح ترافیکه؟

-خوب آره

- یعنی شما اصلا"سحرخیزی رو دوست ندارید؟

- چرا دوست دارم.ولی اگه من خوب نخوابم از بیداریم هم نمیتونم خوب استفاده کنم.یعنی تو بیداری هم همش خسته و کسلم.

- خوب شبها زود بخوابید تا بتونید صبح زود بیدار بشید.

- آخه فقط من که توی اون خونه زندگی نمیکنم. بقیه هم هستند.اونها دیرتر می خوابند.

- خوب باشه شما زود بخواب.

- یه عادت خیلی بدی هم که دارم اینه که وقتی میخوابم با پذیرایی وآشپزخونه هم کار دارم.یعنی اونجاها هم باید ساکت ولامپ شون خاموش باشه.درنتیجه چون نمیتونم زندگی رو برای بقیه حروم کنم،مجبورم بعد از خاموشی بخوابم که میشه ساعت تقریبا"1:00.خوب طبیعیه که صبح دوست دارم بیشتر بخوابم.طرح ترافیک این خوبی رو داشته که باوجود کسر خوابم باز هم باید صبح زود بیدار بشم.البته منظورم صبح زود نیست.بلکه صبح خیلی خیلی زوده.چون همه ی اونهایی که ماشین دارن از ترس طرح ترافیک ،صبح زود بیدار میشن. اگه مشکل من فقط طرح ترافیک بود ،مثل بقیه صبح زود بیدار میشدم اما من که هم باید مواظب طرح باشم وهم باید جای پارک گیر بیارم صبح زود راست کارم نیست. باید زودتر از بقیه بیدار بشم.در نتیجه باید صبح خیلی خیلی زود بیدار بشم.

- اینطور که شما به رادیو، درختها وپیاده رو حال دادی اصلا" بااین چیزهای که میگید جور در نمیاد.

- رادیو رو که مجبورم.اگه صداش رو زیاد نکنم همش باید چرت بزنم. این آب بازی رو هم که مدیون جوی آب جلوی مغازه هستم.

- این آب فکر نمی کنم تمیز باشه.مگه فاضلاب خونه ها نیست؟

- بله خوب معلومه. میخواستی آب چشمه باشه.

- نه. آخه شما داخل مغازه هم آب پاشی کردی.

- سخت نگیر بابا ولش کن.

من که تازه فهمیده بودم با چه پیر مرد شلخته وآش ول اشی طرف بودم بهش گفتم:عموجان شما هم که از دور دل می برید و از نزدیک زهله.هردو خندیدیم ومن دیگه داشت دیرم میشد،خداحافظی کردم. توی راه داشتم به این فکر میکردم که توی این تهران مشاغل زیادی وجود داره که به دلیل نوعشون، صاحبشون هیچ انگیزه ای برای سحر خیزی نداره.نمیخوام بگم  که قانون  طرح ترافیک  رو برای اینکه ماسحرخیز بشیم وضع کردند.اصلا"هدف اصلی طرح ترافیک اینه که من و شما از وسایل نقلیه ی عمومی استفاده کنیم وبی دلیل با خودروی تک سرنشین راه نیفتیم توی خیابون های مرکز شهرو همچنین باعث آلودگی بیشتر هوا نشیم .سحرخیزی خیلی خوبه والبته مثل خیلی از چیز های خوب دیگه  برای خودش یه قیمتی داره.مطمئنا" قیمتش دور زدن قانون نیست. حالا اینکه باوجود دور زدن قانون طرح ترافیک، باز هم یه خوبیهایی نصیبمون میشه، خوبیهایی  که رفته رفته داشتند فراموش میشدند مثل سحرخیزی ، بقول معروف امریست جداگانه.

حتما" تا حالا برای شما هم اتفاق افتاده که با یه صحنه یا موقعیت جالب وقشنگ مواجه بشید وپس از نزدیک شدن به اون متوجه بشید که اون اصلا" قشنگ نیست بلکه نوع نگاه شما قشنگ بوده واز اینکه از جزئیاتش با خبر شدید پشیمون بشید وبا خودتون بگید که کاش ((زیبایی با یک وجب فاصله)) را رعایت میکردم.یه بزرگی گفته: خورشید با همه زیبایی ای که داره اگه زیاد بهش نزدیک بشی میسوزی. دکتر شریعتی ی جمله ی خیلی توپ داره که میگه: زیبایی گل زیر انگشتان تشریح پرپر میشود. واقعا" اگر کسی بخواد گل را جز به جز شرح بده  و ساقه،برگ،گلبرگها،بساک وپرچم اون گل وهمچنین چگونگی اتصال این اجزا رو  زیر نگاه دقیق ومنطقی علم قرار بده،خلاصه یه جورهایی وارد جزئیاتش بشه ، دیگه از اون گل زیبا فقط  یه گل پرپر باقی میمونه. ماهمیشه دوست داریم چیزهایی رو که دوست داریم باور کنیم .به همین دلیل شاید بهتر باشه که خیلی از قشنگی ها رو بهشون نزدیک نشیم و بذاریم همانطور  قشنگ بمونند. 

(سعید محلاتی)

توحید ( از نهج البلاغه علی )

 

بسم الله الرحمن الرحیم

      آنکس را میستایم که ستایش گویندگان ، تا آخرین حد مبالغه ، وصف کمالش را کفایت نکند وروزی خواران نعمت بیپایانش عاجز باشند وهر چه بکوشند یک از هزار آن را سپاس نتوانند !...

      وه . چه پایگاه بلندی که افکار دوراندیش در پیرامون آن نگردد ، چه اقیانوس ژرفی که غواص خرد بازیچۀ کوچکترین موجش گردد ، همی شنا کند و در جزر و مد آن دریای بیکران بی اختیار بدینسوی و بدانسوی رود ولی سرانجام همچون دسته ئی خاشاک تسلیم تلاطم امواج شود ، دستی تهی بساحل آورد  و اندامی سخت خسته و فرسوده بکنار کشد !

      صفات کمالش را حدی نیست تا بتوان بمیزان آن پی برد ونام های دلاویزش آنچنان بزرگ و پاک باشد که از سطح عالی لغات فراتر نگاشته شده است .

      پریروئی که تاب مستوری ندارد ناگزیر خود بیاراید وچهرۀ زیبایش را بصاحبدلان و احساسات آشفته عرضه کند تا دلها ببرد وخاطرها شیدا سازد .

      جمال ابدیت در پس پردۀ غیب ، پنهانی مصلحت ندانست ناگزیر پرده از رخسار دلارا برداشت وبر صحرای خاموش عدم که کشور خراب آباد ماهیات بود فروغ وجود بدرخشید و آن اشباح افسرده را که همچون خیل سبک وهمچون سایه بیرنگ بودند صفای هستی و استقامت حیات بخشید . چرخ آفرینش به حرکت افتاد ونسیم عشق وزیدن گرفت ، گهوارۀ لرزان زمین با کوههای گران سنگ که برسان میخ در او کوفته شدند استوار گردید و صلای دلکش زندگی و غوغای آشنائی در فضای خاموش دنیا منعکس شد . ارواح آشفته باهتزاز در آمدند و افسردگان بی حس و حال به تکاپو و حرکت گرم شدند ، باری جهان پدید آمد و زندگانی سرو صورت گرفت .

آغاز دین ، معرفت کردگار است و کمال معرفت ، ایمان بر ذات کردگار .

      ایمان را بتوحید خداوند یعنی شهادت بر یگانگی او تکمیل کنند وتوحید را با صمیمیت و اخلاص تمام نمایند .

      صاحبدلان چون صمیمانه بر وحدت خدای اعتراف کردند آنچنانش بی آلایش و پاک بینند که از هر نام و صفت ذات مقدسش را منزه و پاک دانند.

      حاشا که او بصفتی موصوف باشد زیرا که بهنگام  توصیف چنان بنظر آید که نام از صفت جدا و بیگانه است .

      پس آنکه ایزد متعال را وصف کند چنان است که برای بی همتا همتائی آورده وچنین کس از سر منزل حقیقت و مقصود سخت بدور و گمراه باشد !

      وجودیست که با عدم سابقه ندارد وهستی او را آغازی نیست .

      باهمه چیز است و دور از همه چیز ، آنچنانکه جرم خورشید با پرتو نافذ خود کائنات را نوازش کند ولی خویشتن فرسنگها از آن بدور باشد چرخ فلک میگردد ولی گردانندۀ آن از آلات و اسباب تهی دست و بی نیاز است .

      کارخانۀ حیات گرم است اما جز از اراده ونیروی ابدیت نور و حرارت نمیگیرد .

      تنهاست ولی از تنهائی وحشتناک و ترسان نیست . بی کس است زیرا کسی نیست که تواند همسایه و همخانۀ او گردد .

      گیتی را از طبایع متضاد آفرید و آنچنان بین اضداد آشنائی و صفا برقرار کرد که آب را در آغوش خاک انداخت و آتش بر دوش باد سوار نمود .

      غرائز سرکش وماجراجوئی که در نهاد بشر به هم مانوس و رفیقند اسرار نا گفتنی خلقت را ، با صریحترین بیان ، میگویند وعظمت پروردگار را ، بفریاد ، گوشزد میکنند .

      خداوندا آنانکه بتو دل داده اند انیسی مهربان و دوستی روشن مهر و نازنین یافته اند .

      الهی ، آنها که بر تو توکل دارند بنای امیدشان بر پایۀ متین و محکم استوار است .

      توئی که از پیدا و پنهانشان خبر داری و آشوب ضمیر آشفتگان را هم از آنها آشکارتر می بینی .

      اسرار نگفتنی را بتو میگویند وهرچه میخواهند از تو میخواهند ، در جهان میگردند و فرازوفرود زندگی را می پیمایند . سیر آفاق میکنند ودر فضای انفس پرواز مینمایند .

      از اینهمه گشت و گذار و از اینهمه سیر وسیاحت ترا میجویند و در اعماق دریاها و امواج آسمانها ترا میطلبند .

      الهی ، اینان در غربت پراکنده اند و سخت بیکس وبی آشنا بسر میبرند ، جهانیان از عاشقان تو بیگانه اند و منفعت جویان از سوز دل آنان بی خبر .

      الهی ، هر آندم که از وحشت تنهائی به تنگ آمدند با یاد تو سرگرم میگردند وبا دورنمای وصال تو خوشحال و شادمان میشوند .

      خوشند که شب هجران بپایان خواهد آمد وطلیعۀ دلنواز وصل آشکار خواهد شد .

      همچون پرتوی که بخورشید بازگردد ونظیر قطره ئی که در دریا فانی شود هستی اندک خودرا در اقیانوس بیکران وجود محو خواهند کرد ودر آغوش ابدیت فرو خواهند رفت .

      خدایا ، این آشفتگان چون از حوادث گیتی رنجور شوند بتو پناه میآورند وسختی بار مصائب را با نوازش عشق تو آسان بمنزل میرسانند.

      اینان مطمئنند که زمام امور به دست تست وبر کاخ هستی جز اریکۀ سلطنت جاودانت کرسی دیگر نیست .

      الهی ، دامنۀ لغت کوتاه است وهیجان ضمیر بی پایان ، دل میخروشد وجان مینالد ، معانی در صندوق سینه بر سرهم توده و انباشته  است ، کو آن واژه ئی که بتواند ترجمان احساسات باشد و اسرار دل را بی پروا فاش کند .

      پروردگارا ، هر آندم که زبانم راز نگفته ، خموش گردد ، وگفتارم در آغاز بپایان رسد تو اسرارم را نگفته بدان وشکوایم را بی نگارش، بخوان ، مرا بمصالح فردی واجتماعی دلالت کن ومقدراتم را بسعادت محیط سوق ده .

      اگر چه آرزوهای من سخت دشوار ومشکل است اما در پیشگاه عظمت تو وقدرت تو ، ای خداوند مهربان ، بسیار ناچیز و آسان انجام میشود .

      لانک علی ماتشاء قدیر ! ...

کنار

چقدرکلمه ی کنار  بار صمیمیت وخویشاوندی داره.آدم با شنیدن این کلمه احساس گرمی میکنه.من که یاد شب نشینی های قدیم میافتم.یاد اونوقتها که اگه یه همسایه یه غذای خوش عطروبو درست میکرد حتما" می بایست بقیه ی همسایه ها رو مهمون میکرد تا اون غذا از گلوی خودش پایین بره.اونوقتها که اگه توی کوچمون مشکل اقتصادی بود برای همه بود.همه درکنارهم فقیروندار بودیم.مثل امروز اینقدر شکاف بین مردم نبود.اگر تفاوت کمی  هم در ظاهر کودکانمان بود پاسبانان کنارو یکرنگی در مدارس روپوشهای متحدالشکلی بر تن آنها می کردند وفقیر وغنی درکنار هم یکرنگ می شدند.کنار منو یاد اون دوره وزمونه ای میاندازه که یک قول مردونه به اندازه ی هزار تا سند ومدرک وسفته ارزش داشت.اونوقتها که زندگی خصوصی هر کس به اندازه ی کاسه ی مغزش بود وبیرون از مغزشان همه از هم با خبر بودند و مایه ی غم وافسوس را از چهره ی هم پاک میکردند نه مثل امروز که تمام زندگیمون خصوصی شده.اونوقتها که خویشاوندی هنوز قطعه قطعه نشده بود وخانواده ها دور خودشان سیم خار دار نکشیده بودند وپای سنگین ومهلک موبایل روی گلوی صله ارحام نبود. همانر وزهائی که زندگی عروس ومادر شوهر درکنار هم زیر یک سقف کاملا"بدیهی بود وپیران وریش سفیدان  هر فامیل را مایه ی برکت میدانستند نه باعث زحمت. اونوقتهائی که بزرگترها احترام داشتند.اونروزهائی که اگر خدایی نکرده یک بزرگی یا پدری یا مادری رو از دست میدادیم تا مدتها دور و ورمون پر بود از دوستان ونزدیکان وبه این زودی کنارت رو خالی نمیکردند .روزگاری که قوانین نانوشته ای مثل نون ونمک رعایت میشد. اگر کسی نمک بخورد و نمکدان بشکند هرگز مجازات کیفری متوجه او نمیشود ولی اون روزها مردم این ارزشها را در باور خود نشانده بودند.کنار منو یاد زمانی میندازه که جشن نیکوکاری وجشن عاطفه ها تنها روزهای خاصی نبود بلکه هر جا انسانیت کسی را به میدانی دعوت میکرد تجلی در کنار هم بودن در آنجا مشهود بود ومردم  واشوقا  واشوقا  گویان برای کمک به همدیگر می شتافتند. اونوقتها که یک جوون توی جهاد سازندگی استخدام میشد هم وغمی جز خدمت نداشت واگر قلبش را میشکافتی توی اون نوشته بود خدمت.همان روزهائیکه نیاز واشتیاق خدمت در رفتار مردم موج میزد وهمه در کارهای خیر همدیگر را توصیه وتشویق وهمچنین کمک میکردند.آنروزهاییکه آیه تواصو بالحق (همدیگر را به حقیقت توصیه وسفارش کنید) وهمچنین آیه ی تعاونو علی البر والتقوی ولا تعاونو علی الاثم والعدوان( همدیگر رو در نیکوکاری وتقوی کمک کنید نه درگناه و ستمکاری) سر لوحه ی زندگی مردم بود ومردم دنبال وظیفه شان بودند نه دنبال حقشان.

کنار منو یاد عصری میندازه که بازیهای کامپیوتری وپلی استیشن  هنوز بچه ها رو از هم بی نیاز نکرده بود وتوی هر کوچه که میرفتی کودکانی رو میدیدی که مشغول بازی ویار کشی بودند.شما را به خدا کلمه رو داشته باشید(یارکشی) آخرشه! آخر کنارهم بودن. یار! کسی که تا آخر بازی در کنارته.تازه بزرگتر ها هم برای خوشگذرونی به هم احتیاج داشتند.نه مثل الان که همه بدنبال آرامش خودشون هستند وغم همدیگه رو نمیخورند.دیگه این روزها همه مونتاژکار شدیم.چندتا کلمه ی محبت آمیز رو بغل هم مونتاژ میکنیم وبدون کمترین ارادت این کلمات رو این ابزارهایی که بقول محمود دولت آبادی عزیز:کلمات کمترین امکانات آدمی است برای بیان بینهایت خویش – برای هم حیف میکنیم.اونوقتها که اگر خیلی هم کلمه بلد نبودیم همان چندتا  کلمه رو که زبان دل بود با سادگی وخلوصی که این زمانی نبود به پای هم نثار میکردیم.امروز یکجوری شده که دیگه توی جمع هم احساس تنهایی دست بردار نیست. همه تنها شدیم وبدتر از اون اینکه یک تنهای دیگه رو پیدا میکنیم ودوتایی با هم تنهایی رو تحمل می کنیم وتاب وتوان ضرباتی رو آرزو میکنیم که تنهایی دارد پی درپی بر سرمان فرود میاورد. دیگه زیاد نمیخوام شما رو یاد چیزهایی که از دست رفته بیاندازم. خلاااااااااااااااصش اینکه کنار منو یادزمونه ای میاندازه که اگه توی دعوی موفق میشدی دو نفر رو کتک بزنی برابر بود با بیست نفر الان.چون اونموقع آدمها ارزش داشتند.میخندید و تعجب میکنید؟ توضیح میدم .الان آدمها مثل پول از ارزش افتادند.آخه میدونید! همانطور که زاهد زهد را وعالم علم را وفاسد فساد را دوست داره آدمهای پولکی این دوره هم پول رو دوست دارندوصد البته این یک قانونه که همیشه عاشق ادای معشوق خودش رو در میاره. آفتابگردون  اسم یک گل زرد رنگه که آفتاب هر طرف باشه به سمت اون میگرده وبه خاطر همینه که اسم با مسمای آفتابگردون رو بهش دادند. بقول مولانا آفتابگردون همانطورکه توجه به معشوق خودش داره عینا" در مزرعه ای که زندگی میکنه از معشوقش تقلید میکنه.گلبرگهایش رو مثل تشعشعات خورشید از هیچ طرفی دریغ نکرده وبا اون قد رعنایش بالای سر همه حالت تابیدن گرفته.در نتیجه آدم وقتی پولدوست میشه وپول بزرگترین اولویتش بشه بالطبع ادای پول رو در میاره و از ارزش میافته.

از بحث دور نشم. داشتم راجع به کنار میگفتم.این کلمه که شاید امروز ما رو یاد کنارسطل زباله یا کنار دیوار یا هر چیز دیگه ای که هیچ ربطی به کنارنداشته باشه میاندازه اسلام  در موردش میگه خداوند به خانواده ای که همه همدیگه رو دوست داشته با شند واحترام هم رو نگه دارند (کنارهم باشند) برکت میده. دقت کنید حتی بسیاری از نعمتهای الهی نیز در گروی همین در کنارهم بودن ماست .همانطورکه بسیاری از واجبات دینی ما را به کنار هم بودن مجاب میکند .مثلا"دستور پرداخت خمس یعنی اینکه همه باید باهم ودر کنار هم به جنگ فقر برویم وانسان دارا نیز در قبال فقر جامعه مسئول است.وقتی خداوند دستور جهاد میدهد یعنی همه در کنارهم باید طاغوت را نابود کنیم. منظور از این کنار ها کنار فیزیکی نیست بلکه همسویی وهمدلی است .کل یوم عاشورا کل ارض کربلا یعنی هرکجا ودرهر مکان که حقی دارد ناحق میشود اون لحظه عاشوراست واون جا کربلاست درواقع فقط به ظالم نمیگه عادل باش بلکه به عادل نیز میگه عدالت خواه باش. حتی در مورد نماز که یک امر کاملا" فردی است قرآن توصیه به جماعت میکنه ومیگوید :ورکعو مع الراکعین (رکوع کنید با رکوع کنندگان)خداوند خودش در قرآن گفته یداله مع الجماعه( دست یاری خدا با جماعت است). جالب اینکه حتی مدیریت خداوند طوری است که ما در کنار هم میمانیم وهر قسمت این هستی رو به کسی نسپرده و تقسیم کار نکرده در نتیجه  هر کس که اهل کنار نباشه یا باید کناری بشه یا باید به جرم کناره گرفتن از انس وانسانیت از صحنه ی روزگار کنار بره.این حدومرزهای امروزی که با عناوین مختلف از قبیل شهر یا کشورویا غیره  با اون مواجه هستیم حاکی از اینه که انسان ازحفظ کنارعاجز بوده و بین مدیریت و کنارباید یکی را انتخاب میکرده.

اونور آبی ها شعار دهکده ی جهانی میدن واینور آبی ها داعیه ی جهان شمول بودن فرهنگشون رو دارن.دیگه هیچکس نمیتونه نیاز به کنار رو انکار کنه .همه نیاز به کنار رواحساس میکنیم .

تا اینجا همش گلایه بودو افسوس ودریغا.ومن اصلا" قصد آسیب شناسی یا پیدا کردن دلیل رو ندارم.اما میخوام کمی بیشتر وقتتون رو بگیرم.بنظر من هیچ آدم عاقلی دوخت ودوز لباسش رو به یک خیاط ناشی نمیده بلکه میده به یک خیاط زبر دست. اگه ما برای در کنار هم بودن ویکپارچگی ودر نهایت وحدت احتیاج به یک الگو یا طرح مناسب داشته باشیم بهتره که این طرح رو از یک طراح حرفه ای بگیریم از کسی که ما رو از خودمون بیشتر وبهتر میشناسه .خداوند این سر مشق را اینگونه بیان میکند:واعتصمو بحبل الله جمیعا" ولا تفرقو.....(همگی به رشته ی دین خدا چنگ زده و به راههای متفرق نروید وبه یاد آریداین نعمت بزرگ خدا را که شما با هم دشمن بودید خدا در دلهای شما الفت ومهربانی انداخت وبه لطف ونعمت خدا شما همه با هم برادر دینی شدید.........) یادم هست یک جایی خوانده بودم که پیامبر(ص) یک زن ثروتمند را به عقد یک غلام  که هر دو مسلمان بودند در آورد .با اینکار علاوه بر اینکه شکاف طبقاتی را در جامعه از بین برد این پیام را به همه داد که  طرحی که یک طراح ماهر برای وحدت ودرکنار هم بودن  بدهد ودر واقع الگویی که خداوند حکیم با حکمت خودش به ما ارزانی کند ودر نهایت دینی که خدا برما منت گذاشته تا به وحدت این آرمان بزرگ بشریت برسیم  بقدری محکم ومطمئن است که پیروانش با وجود فاصله ی طبقاتی زیادی که با هم دارند میتوانند در کنار هم زندگی کنند. حضرت امیر میفرماید : شمشیر جداکننده است و دین بهم آورنده.  دستورات خدا همش ما رو به فرار از خود وپیوستن به جمع میخواند. مولانا میگه:نزدیکترین راه رسیدن به خدا که حکم میانبر رو داشته باشه از بین اجتماع است. من خودم یک ترجمه ی دیگه از این جمله میکنم .میگم حتی عبادت صد در صد قربتا" الی الله هم  به کسی اجازه نمیده که مسئولیتهای اجتماعی رو بپیچونه و بسیار آبرومندانه وزیرکانه دودره کنه بره کنج زاویه ی عبادت وبیخیال جبهه ی حق و باطل بشه. اون عرفان غربی که اینجور درون گرایی رو تائید میکنه. امیدوارم  روزی برسه که برای باهم بودن وبرای هم بودن ودر جهت هم بودن ودر کنار هم بودن ودر نهایت برای وحدت  یا بقول بودا: زندگی در نیروانا  و بقول ما مسلمانها زندگی در مدینه ی فاضله  همگی در کنار هم به ریسمان دین خدا چنگ بزنیم 

(سعید محلاتی)