مشخصه بارز روح انسان، بخصوص روح شرقي و در حد اعلي آن روح ايراني همانطور كه دكتر علي شريعتي گفته: ((حسرت گذشته و بيزاري از حال و انتظار موعودي در آينده است )) از اين ويژگيها همه با خبريم و اگرچه دو تای اول مثبت و پسنديده نيستند ، اما انتظار موعود و دنيايي عاري از پلشتي در نهاد هر انسان آزاده اي وجود دارد و جلوه اين آرزو در ادبيات نيز آثار ماندگاري را خلق كرد هاست كه از بهترين آثار هر هنرمندي آثار با موضوع انتظار اوست. حال اين هنرمند ديني باشد و خواه نباشد اما ... بيشتر ادامه نمي دهم سعي مي كنم در چند قسمت گزيده اي از(( اشعار انتظار)) شاعران ايران از قدما گرفته تا معاصرين و از مذهبي گرفته تا (به ظاهر) غير مذهبي را بياورم تا شما هم با من هم راي شويد كه اشعار انتظار بی نظیرند.
با استاد سخن سعدي شروع می کنم:
ميان باغ حراماست بي تو گرديدن که خار با تو مرا به که بيتو گل چيدن
وگر به جام برم بيتو دست در مجلس حرام صرف بود بيتو باده نوشيدن
.
اگر جماعت چين صورت تو بت بينند شوند جمله پشيمان ز بت پرستيدن
کساد نرخ شکر در جهان پديد آيد دهان چو بازگشايي به وقت خنديدن
و فروغ فرخزاد و گزيده اي ازشعر(( كسي كه مثل هيچ كس نيست ))
من خواب دیده ام که کسی میآید من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند و کور شوم اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام...
کسی میآید کسی میآید کسی دیگر کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است ...
و اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند
یا قاضی القضات است یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد
و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ، جنس نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله " که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود آخ ....
چقدر روشنی خوبست چقدر روشنی خوبست ...
چرا من اینهمه کوچک هستم که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز آمدنش را جلو بیندازد ...
من پله های یشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام .
کسی میآید کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، درصدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت ...
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید و سفره را میندازد و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند و باغ ملی را قسمت میکند و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد من خواب دیده ام ...
حالا از احمد شاملو (( افق روشن))
روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت
روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ايست و قلب برای زندگی بس است.
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر حرف ترانه ايست تا كمترين سرود بوسه باشد .
روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی و مهربانی با زيبايی يكسان شود .
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آنروز را انتظار می كشم حتی روزی كه ديگر نباشم.
و گزيده اي از يك غزل سيمين بهبهاني
مرا هزار اميد است و هر هزار تويي شروع شادي و پايان انتظار تويي
...
دلم صراحي لبريز آرزومنديست مرا هزار اميد است و هر هزار تويي
ادامه دارد...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 20:23 توسط lمحمد مُشکی
|