غذاي روح

تو نظراتي كه يكي از بازديدكنندگان در يكي از مطلبهاي اين وبلاگ گذاشته بود، درخواست غذاي روح جديد كرده بود، منم به ديده منت اجراييش كردم. لطفا نظراتتون رو بفرماييد تا اين غذا مسيرش رو براي بهتر هضم شدن راحتتر پيدا كنه.

نيكو سوال كردن، نصف علم است.  ( حضرت محمد(ص)  )

ايمان داشته باش كه كوچكترين محبتها از ضعيفترين حافظه ها پاك نمي شود.( ويكتورهوگو)

من اگر وطنم راعاشقم، خاك پرستي نيست، دوست داشتن قدمگاه مردمي است كه سخت دوستشان دارم.  ( نادر ابراهيمي)

آنان كه گذشته را خاطر نمي آورند، محكوم به تكرار آنند. ( سانتا يانا)

خدا، امانت خود را به آدمي بخشيد          كه بارعشق، براي فرشته،سنگين بود            (حسين منزوي)

سكوت ،جوابي غيرقابل پاسخ است.  ( چسترتون)

زندگي مثل دوچرخه سواري است، براي حفظ تعادل بايد حركت كرد. ( انيشتين)

قانون همه جا هست،ولي ......عدالت همه جا نيست.  ( عباس صادقي زريني)

ما فقط مي توانيم حسي را زير پا لگد كنيم ولي نمي توانيم آنرا اصلا نداشته باشيم.          ( فروغ فرخزاد)

پرستش...

شب است و باز دلم

در همراهی خویش

تو را می خواند

در کنار چشمانِ خواب آلودِ خیس

تو را می خواند

در پسِ پنجره روشن

که قبله خویش را ماه می داند

تو را می خواند

تو را می خواند در این سکوتِ واضح

در این هیاهویِ پوچی ها

در این سراچه که ،

جز سیاهی رنگی نیست

در این نور مهتاب

که به دل نوایِ سحر می دهد

تو را می خواند

در گوشه ای از آسمان

که ستاره ای می درخشید

رو به زوالی راهی می شوم

رو به رازهایی که همه را می دانم

همه را با چشمان تو پیموده ام

در کنار ایوانِ مست غرور

در کنار همه ی نقش های شرم آلود

در کنار همان پیچک

که به دیوار خاطرات چنگ زد

در کنار دلگرمی های روز تولد من

در تمام آن دلگیری های شیرین

دلم هزاران بار تو را می خواند

حال صدایی می آید

نگاهم به دنبال توست

به دنبال نقشی از تو

در این بستر که جز دلتنگی

مرهمی برای من نداشت

در همان ثانیه رگبار و رکوع

در همان کوچه و پس کوچه های آبی رنگ کودکی

در تمامی سرنوشت من

دلم تو را می خواند

تو را می خواند

تو را برای روشنی فرداها می خواند

برای زیبایی نگاهی که در سجده خویش

در همین بسترِ پرستش تو ،

حال دیگر خیس از ستایش گری شد

زبانم ناتوان از وصف توست

تو را می خوانم ...

تو را می شناسم ...

(سعید منافی)

مقدس...

در این زمان

که زمانه را بسیار سردتر از

دلگیری شب ها کرده اند ،

تنها برقرار این بی قراری ها

آزمون های سخت الهی است

 و چه دشوار است

سرافراز رها گشتن از این آزمون ها ...

و دیگر در این زمان

نباید سراغی از پائین افتادن سیب ها گرفت

 گویی جاذبه ای نبوده

و جاذبه انسان ،

آن ها را خیلی زودتر می چیند

گویی جاذبه را نیز جذب کرده اند !!!

 بر مسیر تجربه ها گاهی استدلال واقعی وجود ندارد . گاهی آنقدر محو توهمات خودمان

هستیم که فراموش میکنیم زندگیمان از برای کسی است که حاضر هستیم جانمان را

نثارش کنیم .

 کسی که زندگیمان را آباد ساخت . به زندگی یک معنای واقعی تر داد . یک معنی جدید

که هنوز هضمش برای انسان های دوراندیش گذشته سخت و گنگ است .

 زندگیمان برای خودمان نبود تا جایی که خودمان را شناختیم و سپس بایدها و شایدها

و توهمات ریشه پیدا کرد و دوگانگی رو به وجود آورد .

 دوگانگی از اینکه آیا کاری که انجام می دهیم درست است یا ...

آیا روشی که رو به رویمان است اشتباه محض است یا ...

زندگی روال دشواری پیدا کرد . دشواریش منطقی جز مبهم بودنش نداشت ،

روشن نبودنش ...

 و آنگاه است که بر سر در منطق عقل رسیدی ، نگاهی به پشت سر باید انداخت تا

فهمید چه راه دشواری را طی کردی .

 مقدس ...

 نمی دونم چند گردش ثانیه بود که توی ذهنم می چرخیدم ، می چرخیدم اما این چرخش

بیشتر شبیه آوارگی بود . همه دنیا روی سرم خراب شده بود . همه دنیا روی شونه هام

سنگینی می کرد . دنیایی که خاطره هاش فراموش شده بودن و حالا فقط شده بود یه غم

بزرگ !!! غم نبود مادر ، غم مرگ مادر ، غم نیستی در آغوش مادر ، بیشتر شبیه

هم آغوشی با تنگ ترین خاطره غمناک بود ...

دلم کوچیک شده بود . همه چی جلوی چشمم بود و نمی دونستم کدومش به اسم مادر بود

و کدوم خاطره بی مادر پوچ بود !!! همه چی تموم بود . همه چی دست خدایی بود که منو

به اون داده بود اما اونو از من گرفته بود . دست خدایی که سر صحبت جدیدی از زندگی

رو با مادر من باز کرده بود .دلم تنگ وتنگ و تنگ تر شده بود . کلافه ام از

نبودنش . از تنها موندن ترس برم داشته بود .

 وسواس زندگی اون رو نخواست یعنی ؟؟؟

یه نفس عمیق ، یه پلک برهم زدن و یه قطره اشک از گوشه چشمم لیز خورد و

افتاد روی زمین .

 سر بلند کردم . مادر هنوز سر سجاده بود و زمزمه هاش به گوش می رسید .

 به زور و نیمه جون ، خودمو به گوشه چادرش روسوندم و بدون اینکه

لطمه ای به غرورم بخوره چشمامو باهاش پاک کردم و بوسیدمش ...

 بوسه ای بر چادر دنیای بزرگ دلتنگی هام ...

بوسه ای به نام مقدس مادر ...

(سعید منافی)

 

فاصله ...

از این کنج که به آسمان می نگرم ،

پرپر شدن خویشتن خویش را

در فاصله نیست شدن خواهم دید

خاطراتِ مرور شده

تمامی پرواز مرا می پراکند

و لبالب مرا سرشار از شب می نماید 

در این تاریکیِ دلشوره های جاده ...

معجزه ای جز بودن تو

در این گوشه پیدا نکرده ام 

تمامی دنیای من ،

بودن در سایه محبت توست ؛

فقط یک نفس

در دنیای من تأمل کن ...

تنها یک نفس

در شوق خاکستری تن سوز من

غرق شو

و بشنو از ویران شدن

قاصدک هایی که وعده دیدار تو را داده اند ،

در این قفس سوخته اند

و تو نیامدی ؛

و باز در این کنج خالی از شکفتن

تنهایم ...

شعر من

بوی رخنه زمین را گرفت

تنها در بیابانِ زلال ،

سوختن را دید

و پاک بودن را

در روزهای خود شکستنِ من یافت

زندگی

خالی از بیابان های زلال گشت

من مؤمن به جان پناه بودن تو گشتم 

نیست شدم

و حال در این سفر دنباله دار ،

تنها دوری تو ،

عادت زشت این ثانیه های بی جان است

 با آمدنت همه را زیبا کن ...

در این کنجِ خالی از بودن هایت

 به تو محتاجم ...

(سعید منافی)

مسئولیت ...

سلام ؛

چو تو خود کنی اختر خویش را بد

مدار از فلک چشم نیک اختری را ( ناصر خسرو )

در کتاب " شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید " که جناب آقای مسعود لعلی آن را گردآوری فرمودند ، در رابطه با رسم قوم بنی اسرائیل چنین آمده است که :

( در زمان های دور ، قوم بنی اسرائیل رسمی داشتند بدین شرح که ، سالی یک بار بزی را می آوردند و دست بر سر آن می گذاردند و تمامی گناهانی را که در طی آن سال ، مرتکب شده بودند اعتراف می کردند و به اصطلاح آن را به بز بیچاره منتقل می کردند .

سپس او را آزاد می کردند تا فرار کند و در صحرا آنقدر سرگردان شود تا بمیرد .

نتیجه :

هرچند ،چنین رسمی دیگر وجود ندارداما تقدیر و زمین و زمان را سپر بلای خود قرار دادن و آنها را به خاطر شرایط زندگیمان متهم کردن هنوز توسط بیشتر انسان ها به صورت گسترده استفاده می شود .

مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آن غولی می سازند که نامش " تقدیر " است . جان اولیویه

تجربه نشان داده است که اولین دفاعیات انسان های ضعیف " متهم کردن " است . ساموئل کولریچ )

با طرح موضوع بالا می توان به سادگی دریافت که انسان باید به مسؤلیت پذیری خویش پایبند باشد ؛ بدین گونه که در همین کتاب نیز در رابط با مسؤلیت پذیری چنین آمده است که :

(می گویند ملانصرالدین داشت چهار دست و پا روی زمین راه می رفت و عقب چیزی می گشت . یکی از دوستانش سررسید و گفت : " ملا ، دنبال چه می گردی ؟ "

ملانصرالدین گفت : " کلیدم را گم کرده ام . "

" ای وای خیلی بد شد ، من کمک می کنم پیدایش کنی . "

و آن وقت او هم چهار دست و پا روی زمین دنبال کلید گشت و پرسید : " کجا گمش کردی ؟ "

ملانصرالدین گفت : " توی خانه گمش کردم . "

" پس چرا اینجا دنبالش می گردی ؟ "

ملانصرالدین جواب داد : " برای اینکه اینجا روشن تر است . "

نتیجه :

در جایی خوانده ام که همیشه دو حق و دو راه وجود دارد . یکی از آنها آسان است و فقط پاداش آن ، این است که آسان است . شاید آسان ترین گزینه آن باشد که دیگران و اطرافیان را مسئول مشکلات و شرایط دشوار زندگی خود بدانید .

اما این انتخاب در دراز مدت ، کمکی به حل مسائل شما نمی کند .اگر شرایط بیرونی را مسبب گرفتاری های خود بدانیم چگونه می توانیم آنها را با اراده و اختیار خود از بین ببریم . تا مسؤلیت خود را در قبال مشکلات نپذیرید آنها همچنان در زندگیتان باقی خواهند ماند .

دیگران را مسئول دانستن ، یعنی به دنبال چیزی در جایی گشتن که وجود ندارد . کلید همه مشکلات در درون ماست ، در خود به طلب هر آنچه خواهی که تویی .

* وین دایر : اگر می بینید که مورد سوءاستفاده قرار می گیرید ، قربانی اهداف نامطلوب دیگران می شوید ، به این دلیل نیست که دنیا پر از رند و شیاد است بلکه به این خاطر است که با اعمال و گفتارتان به دیگران پیغام داده اید که از من سوءاستفاده کنید من از هر جهت آمادگی دارم .

* مارتین لوترکینگ : تا خم نشوید کسی نمی تواند سوارتان شود .

* زیگ زیگلار : سایرین می توانند مرا موقتا متوقف سازند اما من تنها کسی هستم که می توانم خودم را برای همیشه متوقف سازم .

* دنیس ویتلی : آنچه شما را باز می دارد فقط و فقط خودتان هستید و این باور که : " نمی دانید موفق شوید . "

* ریچارد کارلسون : زندگی ، دشمن شما نیست اما طرز تفکرتان می تواند دشمن شما باشد .

* ماکسول مالتز : بزرگترین تصمیم در زندگی ، انتخاب میان سرزنش خویش و حمایت از خویشتن است .

* جی . پی . واسوانی : تو دوست خود هستی ، هیچ کس نمی تواند به تو آسیبی برساند ، هیچ کس نمی تواند تو را رنج دهد . هر کس به اشتباه به خود ضربه می زند .

* ناپلئون بناپارت : من در جهان ، یک دوست داشته ام و آن هم خودم بوده ام .

* استفان کاوی : هرگاه که می اندیشیم مشکل بیرون از ماست ، خود آن اندیشه ، مشکل ماست .

 

آیا چیزی را که پست تر است جانشین چیزی می کنید که بهتر است ؟؟  ( بقره ـ ۶۱ )

خدا ...

در روزهای کهن ، هنگامی که نخستین لرزش سخن به لب هایم آمد ، از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم :

" خداوندگارا ، من بنده ی تؤام . اراده ی پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمان بردارم . "

اما خدا پاسخی نداد ، و مانند طوفانی سهمگین گذشت .

آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم :

" آفریدگارا ، من آفریده تؤام . تو مرا از گِل ساختی و من همه چیزم را از تو دارم . "

اما خدا پاسخی نداد و مانند هزار بالِ تیز پرواز گذشت .

آنگاه پس از هزاران سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم :

"ای پدر ، من فرزند تؤام . تو با رحمت و محبت مرا به دنیا آوردی . و من با محبت و عبادت ملکوتِ تو را به ارث می برم . "

آنگاه پس از هزاران سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم :

" خدای من ، ای آرمان و سرانجام من ، من دیروز تؤام و تو فردای منی . من ریشه تؤام در خاک و تو گلاله منی در آسمان ، و ما با هم در برابر خورشید می بالیم . "

آنگاه خدا بر من خمید و در گوشم سخنان شیرینی به نجوا گفت ، و مانند دریایی که جویباری را دربرمی گیرد مرا دربرگرفت .

و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود آمدم خدا هم آنجا بود ...

 

( جبران خلیل جبران - پیامبر و دیوانه - خدا - صفحه ۱۳۷ ) 

طلوع ...

***

مرا راهی کن ،

مرا تا پردازش یک تبسم به جاده ها بسپار

مرا تا کرانه های بیداری ،

آنجا که نامی از خدا دارد

راهی کن

تا آن زمان رسد که تک تک عطش های دیدار ،

در تنِ خالی از رنگِ من سیراب شود

... مرا راهی کن

در کنار تو همچون غروبِ عاصی شده از غم انسان ها ، بی قرار خواهم ماند و در کنار برهنگی قامتِ ذهن تو ، به فکر رسیدن به

طلوعم ...

 

 

زندگی ...

 

زندگی سخن زیبای خداوندی ست ، آن را به پای کسی بگذران که به راحتی تو را به اوج زیبایی های حقیقی برساند و بی پرده در کنارِ بودن هایت ، نبودن هایت را با زخم زبانِ دنیا به دل نگیرد و با حقیقت تو زندگی اش را بگذراند . زندگی را به تسخیر تو درآورد و مهرش را مدام نثار چشمانِ زیبا و پاکت کند .

کسی که انسانی بیش نیست اما ذره ای از خدا باشد ، ذره ای از پاکی بی پایان خداوندی ... و ای کاش هایت را به آرزوهای دست یافتنی مبدل سازد !!!

در کنار غروب و ساحلِ تنهایی خویش بدنبال چنین کسی مباش !!!

در پرتو قنوت صبحگاهی خویش او را طلب کن ،

به او خواهی رسید ...

(سعید منافی)

سحر

***

سحر نزدیک است

و اما من هنوز با غباری از غم

به چهارچوب پنجره خاطرات خیره مانده ام

به گذشته می نگرم

خاطرات همچون سیلیِ زودگذر

از پرده ها می گذرند

و غم را در چهره ام جلوه گر می سازد

ساحل امید نابود می شود

غوغای عشق جایِ خود را ،

به طوفانِ غفلت می بخشد

طوفان همه را ویران می کند ...

قلب را می شکند

و محبت را در اعماق خاطرات ،

همان جایی که مدت ها سرگردان بود

دفن می کند ...

و اما ... چیزی نمانده به سحر

(سعید منافی)

زناشویی

آنگاه المیترا باز به سخن درآمد و گفت درباره زناشویی چه میگویی ، ای استاد ؟

و او در پاسخ گفت :شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود . هنگامی که بال های

سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود .

آری شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود .

اما در همراهی خود حد فاصله را نگاه دارید ، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص

درآیند .

به یکدیگر مهر بورزید ، اما از مهر بند مسازید ، بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو

ساحل روح شما .

جام یکدیگر را پر کنید ، اما از یک جام منوشید .

از نان خود به یکدیگر بدهید ، اما از یک گرده نان مخورید .

با هم بخوابید و برقصید و شادی کنید ، ولی یکدیگر را تنها بگذارید ، همان گونه که تارهای از

ساز تنها هستند ، با آن که از یک نغمه به ارتعاش درمی آیند .

دل خود را به یکدیگر بدهید ، اما نه برای نگه داری . زیرا تنها دست زندگی می تواند دل هایتان

را نگه دارد .

در کنار یکدیگر بایستید ، اما نه تنگاتنگ . زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند ، و

درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند .

 

(پیامبر و دیوانه - جبران خلیل جبران - ترجمه : نجف دریابندری )