1. خيلي سعي كردم كه چيزي نگم و صبر پيشه كنم ، اما نشد كه نشد و عاقبت شد اين چند خط:
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خداو رستم دستانم آرزوست
اين شعر را اولين بار مولانا سروده و گفته اما اين بار حرف من است و درد و دل من كه هر چه صبر كردم تا همرهانم در اين وبلاگ حرفي ، كلامي ، جمله اي و يا حتي كلمه اي بنويسند – نه از خود كه حتي به روايتي از ديگران- ننوشتند كه ننوشتند . شايد كسي كه با اين همراهان من!؟( نويسندگان وبلاگ) آشنايي نزديك نداشته باشد با خود بيانديشد كه هر كدام از اين دوستان پروژه هايي بزرگ در دست دارند و دست اندر كار شكافتن سقف فلك اند و در حال درانداختن طرحي نو و يا شايد از تعدد فرزندان و يا زوجات! مجالي براي بروز رساني وبلاگ ندارند كه كاش اينطور بود و من با خيال راحت سهمشان را از اين وبلاگ ابتياع مي كردم و خودم يك نوع گِلي بر سر خود و اين وبلاگ مي گرفتم .اما اين طور نيست و متاسفانه حق با مولاناست!!
.....اما : شرح اين هجران اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر
2. حالا بريم سراغ حرف اصلي كه مي خواستم بگم :
جمله اي خوندم از (( گوته)) كه تكانم داد ، اول شما هم بخونيدش تا عرضم را ادامه بدهم:
(( اگر ثروتمند نیستی، مهم نیست! بسیاری از مردم ثروتمند
نیستند !اگر سالم نیستی ،هستند افرادی که با معلولیت و
بیماری زندگی میکنند! اگر زیبا نیستی ،برخورد درست با
زشتی هم وجود دارد! اگر جوان نیستی ،همه با چهره پیری
مواجه میشوند !اگر تحصیلات عالی نداری، با کمی سواد
هم میتوان زندگی کرد! اگر قدرت سیاسی و مقام نداری
،مشاغل مهم متعلق به معدودی انسانهاست !اما اگر
عزت نفس نداری ،برو بمیر که هیچ نداری!))
عزت نفس ! چه صفت گرانبها و كم يابي است در اين آخر زمان ، كافيست دست خود را دراز كني و يا سر بچرخاني تا كسي را بيابي كه به راحتي براي پشيزي عزت نفس كه جاي خود دارد ، خود را مي فروشد
كافيست سِرچي در گوگل كنيد تا عكس هايي از افرادي را بيابيد كه در حال دست بوسي يك مسئول و يا يك مقام اجرايي هستند .
حالا حكمت 36 نهج البلاغه را هم بخوونيد تا ادامه دهم:
قَالَ [عليه السلام] وَ قَدْ لَقِيَهُ عِنْدَ مَسِيرِهِ إِلَى الشَّامِ دَهَاقِينُ الْأَنْبَارِ فَتَرَجَّلُوا لَهُ وَ اشْتَدُّوا بَيْنَ يَدَيْهِ فَقَالَ
مَا هَذَا الَّذِى صَنَعْتُمُوهُ فَقَالُوا خُلُقٌ مِنَّا نُعَظِّمُ بِهِ أُمَرَاءَنَا فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا يَنْتَفِعُ بِهَذَا أُمَرَاؤُكُمْ وَ إِنَّكُمْ لَتَشُقُّونَ عَلَى أَنْفُسِكُمْ فِى دُنْيَاكُمْ وَ تَشْقَوْنَ بِهِ فِى آخِرَتِكُمْ وَ مَا أَخْسَرَ الْمَشَقَّةَ وَرَاءَهَا الْعِقَابُ وَ أَرْبَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الْأَمَانُ مِنَ النَّارِ .
و درود خدا بر او ، فرمود : ( در سر راه صفّين دهقانان شهر انبار تا امام را ديدند پياده شده و پيشاپيش آن حضرت مى دويدند فرمود چرا چنين مى كنيد؟ گفتند عادتى است كه پادشاهان خود را احترام مى كرديم، فرمود) به خدا سوگند كه اميران شما از اين كار سودى نبردند، و شما در دنيا با آن خود را به زحمت مى افكنيد ، و در آخرت دچار رنج و زحمت مى گرديد، وچه زيانبار است رنجى كه عذاب در پى آن باشد ، و چه سودمند است آسايشى كه با آن ، امان از آتش جهنم باشد.
نمي دونم اگر قرآن ناطق ، الگوي مسلماني و امام شيعيان علي (ع) است پس چرا مردم شهر انبار تكثير شده اند! ؟چرا مسلماناني!! پيدا شده اند كه آن قدر انعطاف دارند كه مي توانند صبحانه را با حسين (ع) و ناهار را با يزيد (لع) و شام را در محضر قيصر روم (؟)صرف كنند و شگفت اينكه اين كار روزانه شان باشد !!؟
دعايي بوده كه ظاهرا بچه هاي جنگ به شوخي ساخته بودند و تكرار مي كرده اند كه بنظر
مي رسد اين بار بايد به جد استجابتش را از خدا بطلبيم !دعا را مي نويسم اگر خواستيد آمين بگوييد: خدايا اسلام را از دست مسلمين نجات بده!!!! .....
پي نوشت: اميدوارم اين متن كسي را آزرده نكند (بخصوص قسمت اول كه مخاطبش برادرانم بودند)،اما اميدوارم تلنگري باشد به همه ما.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:38 توسط lمحمد مُشکی
|