سفر
اسم این مطلب رو خواستم بذارم سفرنامه اما دیدم سفرنامه اسم خیلی بزرگیه برای این مطلب کوچیک ودیگر اینکه سفرنامه علاوه بر جلوه های طبیعت بیشتر پای مردم وفرهنگهای اقوام مختلف رو به میان میکشه درنتیجه همون سفر بیشتر برازنده ی این مطلبه.
یکی ازراههای هزینه کردن پول و زمان برای خوشگذرونی سفر وگشت وگذاره البته بنظر خودم بهترین راهه.اصلا" اسم سفر که میاد مثل مسافر کشی که چهار تا مسافر رو یکجا شکار میکنه خونم به جوش میاد وکبوتر دلم پر میکشه آآآخ ازسفر ! این کلمه همیشه روح منو وسوسه میکرده .از پس هر رفتن دیدنی هایی هست و دیدنیها رو باید گفت.
جاتون خالی ایام نوروز چند روزی رفتم شمال توی دل طبیعت خودم روکوبیدم وخرد کردم و خمیر کردم و دوباره بازسازی کردم وسرحالترو قبراق تر از قبل باز اومدم توی این شهر شلوغ با مشکلات وآدمهای جورواجور و هیچ جور وهمه جور و بدجورش.خوشبختانه آنقدر خودم رو تقویت کردم که فکر کنم تا مدتها بتونم آدمهای بد قلق دورو برم رو تحمل کنم آخه میدونید آدم برای استقامت احتیاج به تقویت داره مخصوصا" برای تحمل آدمهای (فی قلوبهم مرض )باید خودم رو شارژ میکردم. سفر برای من مثل یک ژنراتور افزاینده میمونه.
اول از محور کندوان(جاده چالوس) رفتم مازندران.تقریبا"نزدیک دیزین یه کافه تریا بود که با آش دوغ هیزمی که با کمی سیر خوش عطر بهاره ی رنده شده تزئین شده بود نگذاشت ما بی تفاوت از اونجا رد بشیم همون یه کاسه اش برای کندن ما از تهران کافی بود ومقدمات یک حس بدیع رو فراهم کرد بعدش این حس با دیدن برف ارتفاعات و دره های سرسبز تکمیل شد وما رو یاد خلق و ایجاد و آفرینش واز این جور اصطلاحات فراموش شده انداخت ونهایتا" بقول معروف تهران کیلو چنده.نزدیک مرزن آباد که شدیم رادیوی ماشینم روی موجی بود که رادیوی مازندران(همون شبکه ی طبرستان)رو گرفت که یکی از غمگین ترین وغریبانه ترین موسیقیهای محلی مازندران داشت پخش میشد.اونجا بود که متوجه شدم چقدر موسیقی های محلی به نزدیک شدن وخویشاوند شدن اقوام مختلف کمک میکنه.بعدش مجری با لهجه ی شیرین مازندرانی برنامه رو ادامه داد که من دیگه همون ابتدای کار قالب تهی کردم توی فرهنگ مازندران ذوب شدم دیگه هیچ چیز ازم نمونده بود واین دل بی سروپای ما هم که زگهواره تا گور بصورت استند بای منتظره بهونه است آب به آب شد .همین جوریش دل من نزده میرقصید حالا هوایی هم شده بود دیگه یه لشگر هم نمی تونست حتی یه گوشه ی اون رو جمع کنه. واقعا" بعضی وقتها فکر میکنم که خدا اگه بخاد یه نفر رو نفرین کنه دیگه سیل و زلزله وپرندگان ابابیل لازم نیست کافیه طرف رو بندازش توی این تهران دارالمجانین اونوقت دیگه طرف خودش مجبوره مثل لعنتی ها زندگی کنه وحسابی دپرس میشه.
مرزن آباد رو رد کرده بودیم که نزدیک بود حال گیری بشه. من با احتیاط در منطقه ای که سبقت مجاز بود اومدم توی لاین سبقت اما ماشینی که کنارم بود بمن راه ندادونتونستم ماشین رو جا کنم وجای قبلی خودمم که دیگه اشغال شده بود تااینکه رسیدیم به خط ممتد ومنطقه ی سبقت ممنوع. منم همینطور توی لاین سبقت داشتم خودمو برای یک دوئل اتومبیل با ماشین روبرو آماده میکردم که ناگهان معجزه ایکه منتظرش نبودم رخ داد ویک صیحه ی آسمانی منو مورد خطاب قرار داد . صدای ماشین صدور قبض بلند شد( عوااااااااااااااااااااااااااه)راننده پراید بزن بغل.خلاصه مجبور شدم (بدتر)رو با (بد)عوض کنم.افسر به همکارش گفت ماشینشو بخابون! تا دیگه تو منطقه ی سبقت ممنوع سبقت نگیره! من گفتم: جناب سروان من توی منطقه ی موجه اومدم تو لاین سبقت اما همشهریهاتون بهم راه ندادن .اون گفت از کجامعلوم که همشهری های شما نباشن که دارن میان شهر ما.منم برای اینکه بخندونمش تا شاید بی خیال ما بشه گفتم نه جناب سروان اشتباه میکنی من با اون آقا همشهری نیستم بلکه باهاش حوادث هستم وبا شما هم کیهان وبا اون همکارتون هم اعتماد ملی هستم! خلاصه تمام روزنامه های صبح وعصر را اسم بردم. تیرم به هدف خورد و افسره که از صبح فقط با اصرار وپافشاری مردم مواجه شده بود و تو کف یه اتفاق خنده دار بود بالاخره خنده اش گرفت واز خابوندن ماشین منصرف شد وخواست فقط جریمه کنه.منم که کافیه به نظر یکی جالب بیام دیگه هرچی دارم رومیکنم وقشنگ خودمو ضایع میکنم.نتیجه ی شوت بازی های من این شدکه همون افسر نفوذ ناپذیر ترکیبش بهم خورده بود با دست محکم میزد روی زانوش وقهقهه میزد .خلاصه گند زدم به وقارش و دیسیپلین شو رنگی کردم.بعدش دیگه رو من شرطی شده بود هرکاری میکردم میخندید.مثلا"میگفتم جناب سروان یه حالی بما بده دیگه.میخندید وبا خنده داشت جریمه رو مینوشت ومن گفتم اقا دست نگهدار.اون دوباره طوری قهقهه میزد وهمزمان حرف منو سکته سکته تکرار میکرد که فکر کنم اون لحظه عضله ها ی شکمش از بروسلی هم صفت تر شده بود.دیدم بی خیال نمیشه گفتم جناب سروان این بد شانسی منه که هرچی آدم وظیفه شناسه به پست ما میخوره.الان اگه منو جریمه نکنی فردای قیامت چطوری جواب خدا رو بدی .نمی خاد داداش آخرت خودت رو بخاطر دنیای من خراب نکن .اینو که گفتم دیگه با خاک انداز باید جمعش میکردی.
اول رفتیم ارتفاعات جاده ی دو هزار که ییلاق منطقه ی تنکابن است .تقریبا"چهل دقیقه جاده ی جنگلی پر پیچ و خم اون رو طی کردیم وبه آرامی وارد ابرها شدیم.دیگه باسرعت کم وچراغ روشن ادامه دادم.نزدیک غروب بود هرچی بالا تر میرفتیم با زیاد شدن تراکم ابرها دلهره ی ما هم بیشتر میشد ولی وقتی یه ماشین رو می دیدیم که داره میاد پائین امیدوار میشدیم که حتما" خطرناک نبوده که قبل از ما اون ماشین بالا بوده .کمی بالا تر آنقدر تراکم ابرها زیاد بود که چشم چشم رو نمی دید.مجبور شدم با دنده یک و فلاشر روشن حرکت کنم تا اگر کسی از روبرو اومد فلاشر توجهش رو جلب کنه.توی همین دلهره یکدفعه رسیدیم به جاییکه آسمونش آبی متالیک و هوای بسیار لطیف و خنکی داشت.درختانش خیس از گذر ابرها وسکوت مطلق بود. اونجا پر از خدا بود .شاید بخاطر اینکه مردم کمتر اینجور جاها هستند گناه کمتری اینجور جاها اتفاق میافته. باور کنید انگار خدا اونجا روسفارشی خلق کرده بود جای خیلی جادوئی وافسانه ای بود جون می داد یه نیسان آدم بی شعور و زبون نفهم بریزن اونجا وحسابی عرعر کنند وصداهای محیرالعقول از خودشون در بیارن وگند بزنن توی سکوتش.میدونید که بعضی از آدمها کافیه فقط احساس کنن که جایی خبری هست حمله میکنن سیم ثانیه اونجا رو شخم میزنن و یا کافیه احساس کنن یه جایی هست که اونجا هیچ خبری نیست و دنجه باز هم حمله میکنن و یورتمه میرن اونجا از کوه ودره ودشت وطبیعت به اضافه ی زباله های خودشون یه معجون درست میکنن.بالاترین قسمت جاده جائیکه دیگه اسفالت نبود یه کلبه ی چوبی متعلق به ساکنان همان روستای بسیار کوچیک ته دره بود با قلیان وچای وروی بسیار خوش از ما پذیرائی کرد.تصورش رو بکن بالای ابرهایی که از ته دره تا زیر پاهات تجمع کرده اند بشینی وچای وقلیون بزنی اون قلیون دیگه ضرر نداره همش فایدس.فکر کنم این شعر معروف: آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است /بعد از چایی قلیون بعد از قلیون چایی رو برای اینجا گفتند.
وقت برگشتن برعکس مسیر رفت هرچه پائینتر می آمدیم دلهره مان کمتر میشد چون دیگه ترس از به تاریکی خوردن نداشتیم خوش خوشون وبدون عجله میومدیم پائین وویلاهائی که از ما بهترون ساخته بودند نگاه میکردیم.چندتا جوون هم میخکوب یه ویلای مجلل شده بودند که تمام چراغهای داخل وبیرون رو روشن کرده بود.مثل یه قصر رویایی داشت توی ابرها میدرخشید.البته میتونستم حدس بزنم به هم چی میگن بچه بی پولهای تهران اینجور مواقع چی میگن؟...معلومه !میگفتند فلانم ... فلان این بابای بی دست وپام.عرضه نداشت یه خورده مایه تیله جمع کنه تا الان ماهم مثل این بچه مایه دارها عشق و صفا کنیم.فردای اون روز دیگه اومدیم گیلان.
بنظر من ویژگی منحصر به فرد گیلان سرسبزی اون نیست چون خیی جاهای دیگه هست که سرسبزند مثل گلستان مازندران و..... میدونید آنچه که گیلان رو از بقیه ی استانها جدا کرده سفره های رنگینشه.اصلا"از تنوع غذائی آنجا معلومه که چقدر به غذاوشکم وسفره اهمیت میدن. نهار را که رفتیم دیلمان که ییلاق سیاهکل باشه.گوشت از همونجا خریدیم اونهم چه گوشتی گوشت دامهائی که فقط گیاهان لطیف وآبدار همونجا رو خوردند.دامنه ی شمالی وجنوبی البرز در اون منطقه بوسیله ی دیلمان از هم جدا میشود.وقتی به بالاترین نقطه رسیدی وکمی سرازیر شدی روستای اسپیلی رو میبینی.توی اسپیلی یه مغازه بود که انواع غذاهای شمالی رو میفروخت باقلا قاتوق.میرزا قاسمی.میرزا قاسملو. میرزاقاسم زاده.میرزا قاسم نژاد.میرزا قاسمپور.میرزا قاسموند.خلاصه وارد مغازه که میشدی عطر خورشت وسیر و پلو و... آدمو سرمست میکرد.ما برای کبابمون از اونجا برنج کته خریدیم.اونجا رستوران نبود فقط مغازه بود چون اولا"اونجا روستا بودوثانیا"به غیر از غذا میوه وگوجه.پیازو... هم داشت.فقط مرده چال نمیکرد. همه کار میکرد .فکر کنم اسم شغلش (پول درار)بود.مغازه دار منو یاد دکتر جکول توی سریال شبهای برره انداخت که هم وام میداد هم دندون میکشید و هم مو کوتاه میکرد تازه اینه رو هم میداد دست خود مشتری تا روبروی خودش نگه داره ومشتری رو هم روی یه پیت حلبی می نشوند.
اگه بخام یه مثال نزدیک از چشم انداز دیلمان بزنم میشه گفت شبیه اون تپه ی سرسبزی که توی صفحه ی دسک تاپ هست. البته به اضافه ی یه گله گوسفند و چند تا سگ و یه چوپون با کلبه ی چوبی.بگذریم خیلی فاز داد هرچی اونجا خوردم همش گوشت شدو چسبید به رونم بطوریکه از اون به بعد برای پوشیدن شلوار از پاشنه کش استفاده میکنم.
اکثر مناطق دیدنی گیلان دیگه لو رفته وکمتر یه طبیعت سرسبز پیدا میشه که بکر بودنش حفظ شده باشه.معمولا"قوطی کنسرو.پاکت چیپس وپفک وظرف نوشابه خانواده توی دل طبیعت منو یاد مغول زدگی واین تصور که قبلا"قوم بربر اینجا بوده میاندازه .بعضیها به من میگن چقدر سخت میگیری بابا.اگه بخای نیمه ی پر لیوان رو ببینی همین منظره ی دلخراش نقاشیهای سبک کوبیسم رو تداعی میکنه.شاید این ضغف خود منه که جلوه های کریه بشری توی طبیعت حالم رو به هم میزنه. اما غرب گیلان کمتر با این مشکل مواجه است.تقریبا"نرسیده به تالش منطقه ی پره سره که مردمان بسیار نرم وبا محبتی داره .البته منظورم روح محبت وکیفیت اونه نه چرب زبونی وکمیت محبت.ازجاهای دیدنی اون میشه آبشار یا تنداب ویسه دار.ساحل زیبای گیسوم وجاده ی اسالم به خلخال (گردنه ی الماس)رومثال زد.وارد پره سر که شدیم ابتدا از یه مرغ فروشی خواستیم که یه مرغ بصورت جوجه برامون خرد کنه.تو همین فاصله پیاز خرد شده هم به اون اضافه کردیم وکبابی کنارش هم در قبال مبلغی بعنوان گروی ظرف برامون یه قابلمه برنج کته دم کرد طوریکه کف خشک شده ی برنج دور برش معلوم بود ولای دستمال پیچید تا سرد نشه بعدش کجا؟آبشار ویسه دار.مسیرش خیلی قشنگ بود.جاده ی جنگلی با درختانی که آنچنان بومی و وحشی یکدیگر را در آغوش کشیده بودند من دیگه نتونستم این همه زیبایی رو نادیده بگیرم وحواسم رو به رانندگی بدم. واقعا"خدا و امام زمان بجای من رانندگی میکردند.جنگلش تقریبا"نیمه تاریک بود که یه رودخونه ی پر سروصدا از وسطش رد میشد.حتما" باید یه جوجه کباب با آتیش هیزم اونجا بزنی ویه چرت حسابی با صدای دارکوب وشرشر آب رودخونه تو هوای خنک ولطیفش بزنی تا متوجه بشی من چه حالی کردم.از اونجا به جاده ی توریستی اسالم به خلخال(گردنه الماس)رفتیم که 70کیلومتر رانندگی شما رو به خلخال میرسونه.اونجا هم بساط آش دوغُ چای و قلیون و کباب ....دایر بود.تنگ غروب وارد ساحل زیبای گیسوم شدیم. مسیری بسیار دیذنی با درختان لاغر ونزدیک به هم که این جنگل با دریا همجوار است.ما یه لیوان آب رو میگیم آب واجتماع عظیم آب دریا رو هم میگیم آب.به نظر من فقط دریا نورد میدونه که دریا چقدر بزرگه ودل دریایی یعنی چی.خلاصه من که اولین بار بود که جنگل ودریا رو کنارهم میدیدم به وجد اومده بودم. داشتم ذوِق مرگ میشدم احتمالا"تحت تکثیر!! قرار گرفته بودم یا شاید تحت تاثیر.اصلا" میدونید وقتی زیبایی های اونجا یادم میاد دیگه ارتباط کله ام با زبونم قطع میشه ونمیدونم چی میگم.روز آخر رفتیم منطقه ی ییلاقی عمارلو که ارتفاعات تتکابن است.تتکابن بین رودبار وامامزاده هاشم قرار گرفته.به زبون محلی بهش میگن توتک بن.یعنی پائین وبن درخت توت.طبق گفته ی یکی از محلی ها این منطقه در پایئن یک درخت توت قرار گرفته.از تتکابن تا عمارلو جاده ای دارد بسیار پر پیچ وخم که از دور جاده مثل یک ماری میمونه که از تپه داره بالا میره.تپه های پوشیده از چمن که یکی پس ازدیگری از پشت هم سرک می کشند. درختان از هم فاصله دارند ولی سطح تپه ها سبز مطلق بود بطوریکه اگه به اونها خیره بشی بعدش چشمهات رو ببندی تا چند ثانیه سبزی وزیبائی اونها رو توی فکر ومغزت حس میکنی.هوای ابری باعث شده بود که چمن ها پررنگتر بنظر برسه.کمی بالاتر میرفتی دیگه درمرتفع ترین منطقه قرار میگرفتی .اونجا پوشیده از برف بود اما برفش تازه باریده بود وهنوز یخ نزده بود.تو سربالایی کمی ماشین بکس باد میکرد اما تا لاستیک چند دور میچرخید به سطح زمین میرسیدوماشین راه می افتاد.اولش داداشم تا هوای ابری رو دید بمن گفت: سعید بی خیال شو هوا خیلی سرده احتمالا" بالا برف هم اومده .تازه زنجیر چرخ هم نداری جاده هم که گردنه ایه وکسی هم تردد نمیکنه خطرناکه.اما من که قبلا" هیجان این دیوونه بازی هارو تجربه کرده بودم وترسم هم ریخته بود خالی بندی بهش گفتم زنجیر چرخ دارم وادامه دادم: آخرش اینه که شب تو برف گیر میکنیم ونتیجه ی خوبش اینه که با روستایی های آنجا باید هم سفره بشیم واونهاهم که همه عشق مهمون نوازی وسفره داری ونهایتا" یک خاطره ی تپل وبیاد موندنی .بعدش گفتم اگه این موانع رو برای خودت بزرگش نکنی یه روز متفاوت منتظرته.بالاخره وسوسه شد و اومد.نشون به اون نشون که همون کسی که میترسید از تمام چشم انداز ها عکس میگرفت ومیگفت سعید خیلی خوب شد اومدیم.اساسی حال کرده بود.الان که از سفر برگشتم از لحاظ روحی فول فولم اما جسما" خیلی خسته ام شدیدا"طالب یه خواب هفت هشت ساعته ام تا از لحاظ جسمی هم ردیف بشم .سرتون رو درد نیارم.امیدوارم خدا اسباب شادی وخوشگذرونی هممون رو ردیف کنه تا از لحظه لحظه عمرمون استفاده کنیم.بقول پیامبرعزیزمون: به عمرخودتون بخیل تر از مالتون باشید.
(سعید محلاتی)
Enlightement به معنای روشنی فکر، آگاهی حقیقی و تنویر افکار می باشد.